۳۹ مطلب با موضوع «رمان مهدوی» ثبت شده است

رمان مهدوی "ادموند" (شماره 71 الی 75)

 

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 17 الی 75}

 

شماره 71 :

ادموند دوباره با یادآوری این موضوع خشمگین شد، ماری دست او را در دست گرفت و دلسوزانه گفت: پسرم ما رو ببخش، حق‌ داری که از ما عصبانی باشی، راستش همه ما فکر میکردیم تو اگه این موضوع رو بفهمی نمیتونی باهاش براحتی کنار بیای یا اینکه اجازه نمیدی همسرت بره، فکر میکردیم این بهترین راهه.

ویلیام اضافه کرد: و البته نگران این بودیم قبل از اینکه ملیکا بتونه اینجا رو ترک کنه با بر ملأ شدن موضوع بچه از طرف اونهایی که قصد جان تو رو داشتند، جان خودش و بچه هم به خطر بیفته. پس بهترین راه سکوت کردن بود تا اونها به سلامت به ایران برسند.

ادموند در برابر این استدلال پدر بی سلاح شده بود، به این نتیجه رسید که در آن شرایط چاره‌ای جز احتیاط وجود نداشته و باید تا حد امکان همه چیز عادی جلوه میکرده است، در این صورت امکان بروز هر نوع سوءقصدی به جان هر کدام از آنها به حداقل میرسید.

یک نوع دلتنگی همراه با خشمی مبهم او را در برگرفته بود، از طرفی فکر رها کردن پدر و مادرش و جدایی از آن‌ها برای همیشه، خون را در رگ‌هایش منجمد می‌کرد و از طرف دیگر نمی‌توانست بیشتر از این دور از همسر و فرزندش به زندگی ادامه دهد.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب 

  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

Mahdavi novels

{The novel “Edmund” by Ameneh Pazuki}

0y

{1}

A fairly strong wind has begun to blow since an hour ago, the wind was howling frighteningly through the cold and silent atmosphere, he found himself alone on a dark and horrendous road, as if he had been lost…

The smell of blood was coming from the sides of this endless road that could hardly be detected by eye, he opened and closed his eyes constantly, perhaps he could see something. His tears were flowing freely and he felt his body is not capable of dealing with all these calamities, looking for someone, he was wandering around in the dark.

He kneed before one of the corpses, he was trying to clean the bloods on his face but his hands were too cold, he was sure that’s her, embrace him tight. The sound of his crying break deadly silence, he was yelling a name which wasn’t familiar to him till that moment. He was hopelessly and helplessly kneeing on the cold and damp ground when a ray of light shone from far away.

He was scared, but also shocked! He was whispering the name of Jesus and God, his breath was numbered, a moment later, he noticed that a hand is extended to him, the same shining man, “is he Jesus?”, he said to himself. He felt a deep affection for him in his heart, extend his arm to him involuntarily… And he got woken up by the sound of the window…

(The novel “Edmund” by Ameneh Pazuki)

Stay with Edmund so new and fascinating dimensions of this strange life become clear…

 

Read the rest 

  • دوشنبه ۴ تیر ۹۷

رمان مهدوی "ادموند" (شماره 61 الی 70)

{رمان مهدوی " ادموند " - شماره های 61 الی 70}

شماره 61 :

صبح جمعه یکی از روزهای بهاری سال ۲۰۱۵، منطقه وینچ فیلد از همیشه سرسبزتر به نظر میرسید. نسیم دل انگیزی وزیدن گرفته بود که روح تازه ای از زندگی را همراه با خود در طبیعت میگستراند. گل‌ها شادابی و نفس روح بخشی به زمین هدیه می‌کردند، گویی که جان دوباره‌ای در آن می‌دمید.

ادموند پنجره اتاق را بازکرده بود تا هوای تازه‌ای تنفس کند و به زیبایی‌های طبیعت بنگرد. غرق در افکار خودش، گاهی خاطرات بهار دو سال گذشته به ذهنش هجوم می‌آوردند؛ در آن موقع فکر می‌کرد خوشبختی هدیه شده به او همیشگی و جاویدان است و هیچ‌گاه تا لحظه مرگ پایانی برای آن نخواهد بود! گاهی هم آینده را برای خود ترسیم می‌کرد و قلبش به این امید زنده می‌شد.

در این چند ماه گذشته که مانند چند سال سپری ‌شده بود، او از همیشه کم‌حرف‌تر به نظر می‌رسید. اگر کسی برای اولین بار با او مواجه می‌شد، تصور می‌کرد او یکی از مغرورترین و متکبرترین انسانهایی است که تاکنون دیده است اما بعد از گذشت زمان کوتاهی متوجه می‌شد که در قضاوت دچار اشتباه و پیش‌داوری شده است زیرا او حاضر بود خود را برای کمک به دیگران تا جایی که در توان دارد وقف کند. مردم دهکده وینچ فیلد که با خانواده پارکر آشنایی داشتند، او را یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و مهربان‌ترین انسان‌های این روزگار به‌حساب می‌آوردند. هرکدام از این مردم که به مشکلی برخورد می‌کرد چه مالی، چه حقوقی و یا حتی خانوادگی بدون تردید تنها کسی که می‌توانست بدون چشم‌داشتی به آن‌ها کمک کند و درعین‌حال رازدار باشد، ادموند بود.

بقیه داستان در ادامه مطلب 

  • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

رمان مهدوی "ادموند" (شماره 51 الی 60)

{رمان مهدوی " ادموند " - شماره 51 الی 60}

 

شماره 51 :

 

- ملیکا جان، تو رو به خدا میسپرم چون هیچ پشت ‌و پناه دیگه ای غیر از اون ندارم. هر جا هستی به یاد من باش که من هم تا زنده‌ام و نفس میکشم به کسی غیر از تو فکر نمیکنم و تو تنها همسر من خواهی بود. نمیدونم این جدایی چقدر طول میکشه و من اونقدر قوی هستم که تحمل کنم یا نه اما از خدا میخوام که بهم قدرت بده تا بتونم به امید دیدار مجددت ادامه حیات بدم. حالا هم برو دیگه، اینجا نمون. ملیکا، خیلی دوست دارم ولی چه کنم که اگه پای جان تو در میان نبود هرگز تسلیم نمیشدم.

ادموند به‌سختی خود را بلند کرد و بوسه آرامی بر پیشانی همسرش زد، اشک از چشمان هر دو جاری شد. برای آخرین بار دستان هم دیگر را در دست گرفته و به نشانه محبتی که در دل داشتند، فشردند. هر چقدر وصال شیرین و زودگذر است، فراق و جدایی جانکاه و نفس گیر، ادموند که میدید ملیکا هر لحظه بی تاب تر میشود، پدرش را صدا زد تا او را از آنجا دور کند. ویلیام مثل کوه محکم بود، حتی گاهی اوقات از ادموند هم سرسخت‌تر، ناخدایی قابل اعتماد در سخت ترین طوفان ها، یک دژ محکم برای خانواده و یک تکیه گاه شکست ناپذیر بود.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب 

  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶

رمان مهدوی "ادموند" (40 الی 50)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 40 الی 50}

 

شماره 40 :

 

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۳، یک روز گرم در نیمه‌های تابستان، ادموند و ملیکا در خانه مشغول کارهای روزمره بودند و برای فردا که روز تعطیل بود برنامه‌ریزی می‌کردند. ناگهان صدایی از طبقه پایین به گوش رسید، گویی آقا و خانم ونت وورث با کسانی با صدای بلند گفتگو می‌کردند، تا ادموند به خود آمد و خواست ببیند که چه اتفاقی افتاده است، کسی زنگ درب آپارتمانش را به صدا درآورد.

با تعجب به یکدیگر نگاه کردند، ادموند برای باز کردن در پیشقدم شد و ملیکا هم به اتاق رفت تا حجاب کند. با وجود فاصله اتاق تا در ورودی خانه، ملیکا به وضوح صدای گفتگوی دو مرد غریبه را با او می شنید، ناگهان قلبش از جا کنده شد. سرآسیمه از اتاق بیرون آمد و دید که به دست‌های شوهرش دست بند زده و دارند او را با خود می‌بردند. به سمت او دوید و پرسید: خدای من! چی شده علی؟! چرا بهت دستبند زدند؟ تو رو کجا دارند می برند؟

- ملیکا، عزیزتر از جانم، به من خوب گوش کن، اصلاً نگران نباش. فقط با آرتور تماس بگیر و بگو که خودش رو به‌سرعت به ساختمان مرکزی اسکاتلندیارد برسونه، فعلاً به پدرم هم چیزی نگو، فکر نکنم موضوع مهمی باشه، فقط در حد چند تا سواله، نگران نباش، خب؟! دوست دارم...

 

بقیه داستان در ادامه مطلب 

  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

رمان مهدوی "ادموند" (38 و 39)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 38 و 39}

 

ادامه قسمت ۳۷

 

کارهای مقدماتی ازدواجشان انجام ‌شده و صبح جمعه باز هم قبل از اذان ظهر ادموند و ملیکا به عقد هم درآمدند. هردو خانواده از این وصلت بسیار خوشحال و راضی به نظر می‌رسیدند، مراسم ازدواج آن‌ها درنهایت سادگی در منزل آقای حسینی برگزار شد، درواقع این خواست قلبی هر دو خانواده بود و از انجام آن رضایت کامل داشتند. خانواده حسینی به هزینه‌های گزاف و ریخت‌وپاش‌های افراطی اعتقادی نداشتند، از طرفی خانواده پارکر هم ترجیح می‌دادند این مراسم بدون سر و صدا برگزار شود تا دیگران دیرتر متوجه اصل موضوع شده و به ‌این ‌ترتیب هم پسر و هم عروسشان در امنیت کامل باشند.

عروس و داماد با جذابیت خاصی مرکز توجه همان جمع کوچک و صمیمی واقع شدند. گاهی اوقات زیبایی در سادگی است، نیازی نیست غرق در زرق ‌و برق و لباس‌های فاخر و گران شد تا چشم‌ها را خیره کرد. گاهی می‌توان زیبایی را در نگاه‌های پاک و معصومانه دو دلداده یافت که این عروس و داماد جوان جزء آن دسته بودند. ادموند جذاب‌تر از همیشه، باوقار و متانت مثال‌زدنی‌اش و ملیکا زیبا، محجوب و پر از ملاحت و لطافت بر سر سفره عقد نشستند و با هم پیمان زناشویی بستند. البته بیشتر این زیبایی و جذابیت را مرهون لطافت روح و پاکی فطرتشان بودند که در ظاهرشان به تجلی نشسته بود.

 

شماره 39 در ادامه مطلب 

  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

رمان مهدوی "ادموند" (36 و 37)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 36 و 37}

 

... ادامه قسمت قبل

 

آن روز تا شب به صحبت و برنامه‌ریزی برای سفر و آماده کردن خانه و شرایط لازم برای یک ماهی که قرار بود بعد از مراسم عقد و ازدواج عروس و داماد در وینچ فیلد بمانند، مشغول شدند. هر چه ادموند عجله داشت که زودتر به لندن برگردد و این خبر را به ملیکا و خانواده‌اش بدهد، ویلیام و ماری هیجان انجام مقدمات مراسم عروسی تنها فرزندشان را داشتند.

از طرفی چون ادموند قول داده بود با تازه‌عروسش بلافاصله همراه آن‌ها به وینچ فیلد برگردد باید قبل از هر کاری قسمتی از عمارت برای ورود عضو جدید خانواده آماده می‌شد. آن‌ها به ادموند اجازه ندادند که در تزئین اتاق دخالتی کند، ماری شرط کرده بود که او حق ندارد تا زمانی که به همراه همسرش به آنجا برمی‌گردد، وارد آن اتاق شود.

حداقل دو سه روزی وقت نیاز داشتند تا همه ‌چیزهایی که لازم بود را تهیه کنند اما در آن عمارت بزرگ آن‌قدر وسیله برای زندگی بود که نیازی به خریدن اساس جدید نباشد، خصوصاً اینکه همه‌چیز درنهایت دقت و ظرافت در طول سال‌ها نگهداری و استفاده‌ شده بود. ویلیام قصد داشت با شرط بازگشت پسرش به وینچ فیلد، او را از مرکز توجه دور کرده و بتواند از او حمایت کند.

 

بقیه در ادامه مطلب 

  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

رمان مهدوی - "ادموند" (32 الی 34)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 32 ، 33 ، 34}

 

شماره 32 :

ادامه ی قسمت ۳۱

 

هر سه نفر با خوشحالی و آرامش خاطری وصف‌ نشدنی به سمت اتاق نشیمن رفتند، النا هم بساط چای و عصرانه را در این فاصله آماده کرده بود، ادموند مشغول تماشای منظره چشم‌ نواز باغ از پنجره بود که پدر به او ملحق شد، با صمیمت خاصی در گوش او گفت: چیزی شده پسرم؟ اتفاق خاصی افتاده؟! خدا رو شکر، خیلی خوشحال به نظر می‌رسی!

- چیز خاصی نیست پدر جان، حالا وقت زیاده باهم صحبت می‌کنیم.

- نه! تا مادرت با النا مشغول صحبت و برنامه‌ریزی برای شامه، بگو چی شده؟

ادموند نگاهی به آن سمت از اتاق که مادرش و النا حضور داشتند، انداخت و در حالی‌ که با شرم و حیای خاص خودش صحبت میکرد، گفت: پدر، می‌خوام ازدواج کنم... و سرش را پایین انداخت.

ویلیام مدتی به ادموند خیره ماند و با کمی مکث و تردید پرسید: با همون دختری که... ادموند اجازه نداد پدر حرفش را تمام کند و با عجله گفت: بله پدر، البته با اجازه شما، ولی بهتره بذارید سر فرصت مفصل صحبت کنیم اگه اشکالی نداره؟!؟!؟!؟!

 

بقیه متن در ادامه مطلب 

  • چهارشنبه ۸ آذر ۹۶

رمان مهدوی - "ادموند" (31)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 31}

 

ادامه ی قسمت ۳۰

 

فردا صبح ادموند وسایلش را جمع کرد، در صندوق‌ عقب خودرو اش گذاشت و به محل کارش رفت. باید قبل از رفتن آرتور را می‌دید و با او صحبت میکرد. قبل از اینکه وارد اتاق شود، صدای آرتور را شنید که با هیجان خاصی او را صدا می‌زد: ادموند، صبر کن. پس منتظر شد تا او هم برسد.

- سلام پسر، چطوری؟ بدو برو تو و تعریف کن ببینم دیروز چی شد؟!

- سلام دوست من، چقدر هیجان‌زده‌ای؟! نکنه تو قراره جای من داماد بشی!

- اِد! این‌قدر با من جر و بحث بیخود نکن، برو تو دیگه... و در حالی‌ که ادموند را به داخل هُل می‌داد، وارد اتاق شدند.

- خب زود باش و روی صندلی نشست، حتی فراموش کرد پالتویش را درآورد!

- خب راستش من که رفتم آقای حسینی تنها بود و خودش به استقبالم اومد، بسیار مهربان و صمیمی و خوش‌برخورد، انگار پدر خودم بود! اول یه کم از مسائل متفرقه صحبت کردیم و بعد اون رفت سر اصل مطلب. در اینجا ادموند قیافه درهمی به خود گرفت و باحالتی ناراحت حرفش را قطع کرد. آرتور که بی صبرانه منتظر شنیدن مهم‌ ترین قسمت داستان بود با لحنی معترضانه گفت: لعنتی! بگو دیگه، قبول کردن پیشنهاد ازدواجت رو؟

 

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • شنبه ۱۳ آبان ۹۶

رمان مهدوی - "ادموند" (30)

{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 30}

 

0y

 

... ادامه از شماره های قبل

 

مصطفی حسینی مرد مهربان و متواضعی بود که در چهره‌اش آثار رنج و ملالت‌های زیادی از روزگار و بخصوص بیماری مزمن جسمانی‌اش به ‌وضوح دیده میشد اما آرامش و رضایت باطنی‌اش نشان از این داشت که او به هدفش ایمان داشته و با تکیه ‌بر نیروی معنوی ایمان سختی‌های این بیماری را که جسمش را خرد کرده بود، به‌راحتی و با آغوش باز تحمل می‌کرد. از لحاظ ظاهری مردی بود با اندامی لاغر و قدی متوسط، پوستی آفتاب‌ سوخته، صدای گرم و دل‌نشینی داشت اما هر از گاهی که هیجان‌زده می‌شد سرفه‌های شدیدی ناشی از بیماری‌ بر او عارض گشته و صدایش رنگ درد به خود می‌گرفت.

ادموند در همان برخوردهای اولیه با مصطفی آنچنان احساس قرابت و نزدیکی می‌کرد که گویی سال‌ها با او زندگی کرده است. از همان ابتدای ورودش متوجه شد که غیر از خودش و آقای حسینی شخص دیگری در منزل حضور ندارد و آنها تنها هستند. بعد از اینکه مصطفی با چای از او پذیرایی و کمی از مسائل متفرقه صحبت کرد و چون نمیخواست بیشتر از این ادموند را در التهاب و اضطراب نگه دارد، خیلی زود سر اصل مطلب رفته و موضوع خواستگاری ادموند از دخترش را پیش کشید؛

- جناب پارکر، نمی‌خوام بیشتر از این منتظرت بذارم پس بهتره در مورد موضوع ازدواج شما با دخترم صحبت کنیم. راستش من در جریان کارهای شما بودم و هستم، از همون ابتدا دورا دور با شخصیت شما آشنا شدم. همونطور که دخترم تعریف کرده بود شما انسان متین و باوقاری هستید....

 

(رمان  ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶
امام صادق(ع) میفرمایند:
هر کس خوشحال می شود و دوست دارد که در شمار یاران حضرت مهدی(عج) باشد، باید سه ویژگی داشته باشد: منتظر بودن، با وَرَع بودن، اخلاق بزرگوارانه داشتن.
(ورع یعنی دوری از گناه، تقوا داشتن و دوری از مکروهات و شُبَهات)