{رمان مهدوی " ادموند " - شماره 51 الی 60}

 

شماره 51 :

 

- ملیکا جان، تو رو به خدا میسپرم چون هیچ پشت ‌و پناه دیگه ای غیر از اون ندارم. هر جا هستی به یاد من باش که من هم تا زنده‌ام و نفس میکشم به کسی غیر از تو فکر نمیکنم و تو تنها همسر من خواهی بود. نمیدونم این جدایی چقدر طول میکشه و من اونقدر قوی هستم که تحمل کنم یا نه اما از خدا میخوام که بهم قدرت بده تا بتونم به امید دیدار مجددت ادامه حیات بدم. حالا هم برو دیگه، اینجا نمون. ملیکا، خیلی دوست دارم ولی چه کنم که اگه پای جان تو در میان نبود هرگز تسلیم نمیشدم.

ادموند به‌سختی خود را بلند کرد و بوسه آرامی بر پیشانی همسرش زد، اشک از چشمان هر دو جاری شد. برای آخرین بار دستان هم دیگر را در دست گرفته و به نشانه محبتی که در دل داشتند، فشردند. هر چقدر وصال شیرین و زودگذر است، فراق و جدایی جانکاه و نفس گیر، ادموند که میدید ملیکا هر لحظه بی تاب تر میشود، پدرش را صدا زد تا او را از آنجا دور کند. ویلیام مثل کوه محکم بود، حتی گاهی اوقات از ادموند هم سرسخت‌تر، ناخدایی قابل اعتماد در سخت ترین طوفان ها، یک دژ محکم برای خانواده و یک تکیه گاه شکست ناپذیر بود.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب 

 

شماره 52 :

بعد از ظهر آن روز، هنوز ساعت ۴ نشده بود که مصطفی به بیمارستان رفت. ویلیام آنجا بود و با روی باز به او خوش آمد گفت. این دو مرد، در این دوازده روز از غصه فرزندانشان گویی دوازده سال پیر شده بودند، آثار خستگی و نگرانیهای روحی به وضوح در چهره هر دو نمایان بود. مصطفی اجازه خواست که به دیدار ادموند برود و ویلیام او را تا اتاق راهنمایی کرد و آنها را با هم تنها گذاشت.

مصطفی با مهربانی و صمیمیت به سمت ادموند رفت و او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید، در همین حال هزاران مرتبه خدا را شکر میکرد که او سلامتی‌ اش را تا حدی به دست آورده و به لطف خداوند به زندگی بازگشته است. ادموند هم از دیدن او بسیار خوشحال شده بود. کمی با هم به حال و احوال پرداختند و در نهایت ادموند دست مصطفی را در دست گرفت و با حالتی ملتمسانه گفت:

پدرجان، من بعد از خدا امیدم به شماست، منو ببخشید که وظیفه شوهر بودن رو نتونستم درست بجا بیارم و زوج خوبی برای دخترتون نبودم؛ اما از اینجا به بعد جان شما و جان ملیکای من، خواهش میکنم مراقبش باشید و هر کاری که لازمه انجام بدید تا این جدایی اجباری آسیب کمتری بهش بزنه...

 

شماره 53 :

وقتی ملیکا در هواپیما نشست دیگر نتوانست بیشتر از این خودداری کند و در آغوش پدرش گریه را سر داد. پدر سر دخترش را میبوسید و برای او دعا میکرد. به ملیکا گفت: دخترم آروم باش، تو باید قوی باشی. الآن امانتی رو از شوهرت به همراه داری که باید همه توانت رو برای مراقبت و پرورش اون بذاری. در مصیبت‌ها  همیشه به امامان معصوم توسل کن، یادی کن از حضرت علی زمانی که تنها دارایی زندگی‌اش، تنها یادگار پیامبر و تنها عشق آسمانی اش، حضرت زهرا را به دست خاک میسپرد.

اون وقت میبینی همه مصیبت های ما در مقابل مصیبت های اونها هیچه. الآن حال‌ و روز شوهرت خیلی از تو بدتره، پس محکم باش. انشاالله برسیم کشور خودمون در اولین فرصت میریم پابوس امام رضا تا دلت رو اون جا صفا بدی، هر چند روزی هم که لازم باشه میمونیم، خب؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن، این مردم عادت ندارند ببینند کسی زیاد گریه میکنه! و لبخندی زد، همسرش هم به تبعیت از او دخترش را بوسید و دلداری داد.

هواپیما رأس ساعت ۱۰:۴۵ صبح لندن را ترک و به سمت استانبول پرواز کرد و سرانجام ساعت ۵ بعدازظهر وارد تهران شد.

 

شماره 54 :

روزی که پزشک اجازه مرخص شدن از بیمارستان را به او داده بود، بازرس پرونده و دادستان کل کشور در آنجا حاضر شده و حکم تبرئه او را به دستش دادند. نمی‌دانست از این وضع باید خوشحال و راضی باشد یا اجازه دهد خشم و نفرت از ظلم آشکار آنها در درونش شعله ور شود.

بعد از ترک بیمارستان، پدر و مادرش او را بلافاصله با خود به وینچ فیلد بردند و اجازه ندادند او برای بازدید و یا خداحافظی از خانواده ونت وورث به آپارتمانش برگردد. آن‌ها از پیش همه وسیله های مورد نیاز و شخصی او را جمع کرده بودند چون رفتن او به آن خانه که پر از خاطرات شیرین و زیبای زندگی مشترک کوتاهش بود، میتوانست او را به شدت هیجان‌زده کند و سلامتی اش به خطر بیفتد.

این بار زندگی در وینچ فیلد بسیار متفاوت بود، گویی به آنجا تبعید شده بود تا در تنهایی و دوری از کسی که عاشقانه دوستش داشت، بپوسد و خاک شود. با اینکه همیشه خانه پدری محل امن و پر مهری برای او بود، این روزها به زندانی‌ تبدیل شده بود که زندانبانان آن عزیزترین افراد زندگی اش بودند...

 

شماره 55 :

شبها دور از چشم دیگران تا نیمه های شب بیدار بود و با خداوند مهربانش به راز و نیاز می پرداخت. در این روزهای غربت که هیچ‌کس جرئت نداشت با او در مورد گذشته ها صحبت کند، فقط لحظه های ناب دعا میتوانست در دل شبهای تاریک و سکوت کشنده اطرافیان مرهم دل ریش و قلب زخم خورده او باشد. دوری و هجران از عشق زمینی اش را که کنار میگذاشت، احساس میکرد آنچه به یکباره در قلب او شعله ور شده بود، اکنون بی هدف و نااُمید رو به خاموشی میرفت بی آنکه بداند دلیل این همه شیدایی چه بود؟!

او مسلمان نشده بود چون عاشق یک دختر مسلمان شده و او را برای ازدواج انتخاب کرده بود! اسلام را پذیرفت چون باور داشت که تنها راه نجات و سربلندی اش در زندگی همین خواهد بود اما در این ۲۰ ماه گذشته که به اجبار تن به سکوت و تقیه داده بود، از فراموش شدن و فراموش کردن می ترسید؛ اینکه فراموش کند برای چه این همه سختی را به جان خرید و اینکه به دست فراموشی سپرده شود با وجود آتش اشتیاقی که برای وصال و دیدار آن یگانه منجی داشت!

افکار پریشان و ذهن مُشوَّش او آگاهی لازم را نداشت که یک شیعه واقعی چطور میتواند با اتکای به نیروی ایمان و توسل به امامان معصومش از سختی ها گذر کند و ذهنش را به آرامش برساند؟! فرصت نشد مهارتی در اینباره بیاموزد و ایمن شود، در نتیجه مانند کسی که در اقیانوس پهناور دل به تخته پاره‌ای چوبی بسته، از جفای روزگار سرگردان و حیران بود اما در نهایت لب به شکایت باز نمیکرد.

 

شماره 56 :

آن شب وقتی خانواده حسینی وارد فرودگاه امام خمینی شدند؛ پسر خانواده، اولین فرزند مصطفی که محمد نام داشت به همراه همسرش ریحانه و دو نوه دوست داشتنی به نام علیرضا و زهرا و همچنین دختر بزرگ خانواده، مریم و شوهرش حمید، برای استقبال آنها آمده بودند. نوه های شیرین مصطفی برای در آغوش کشیدن پدربزرگ و مادربزرگشان می دویدند و با شادی فریاد میزدند.

همگی آنقدر از دیدن یکدیگر خوشحال بودند که فراموش کردند سراغی از داماد جدید خانواده بگیرند. بهترین جایی که مصطفی و همسرش به همراه ملیکا میتوانستند چند روزی مهمان باشند، فقط خانه پسرشان بود که همیشه با مهمان نوازی بی نظیر و خالصانه از آنها پذیرایی میکرد، علاوه بر این او تنها کسی بود که میتوانست پدرش را یاری کند و به کارهای او سر و سامانی بدهد.

 

شماره 57 :

محمد حسینی هم سن و سال ادموند بود. قد متوسط، موهای مشکی و کمی مجعد که چهره اش را نمکین تر جلوه میداد، مثل پدر لاغراندام بود و در اکثر اوقات ته ریش داشت، در این‌ یکی دو سال اخیر به دلیل مطالعه زیاد و استعداد ژنتیکی بالا عینک به چشم میزد.

مردی ساکت و متفکر، در جایی که لازم بود یک سخنور بی رقیب، برخلاف پدر که چهره ای مهربان و صبور داشت، محمد خیلی جدی و در بعضی مواقع حتی سخت و خشن به نظر میرسید. البته شاید به دلیل رشته تحصیلی اش در دانشگاه بود که باعث میشد در برخورد اول خیلی رسمی و غیر صمیمی به چشم بیاید اما در باطن، شخصی مهربان و صمیمی بود. او از رشته علوم سیاسی مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه فردوسی مشهد فارغ التحصیل شده و چون بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی اش پدر بیشتر از این تجرد پسر را صلاح ندیده بود، تصمیم گرفت برای او آستین بالا زده و هر چه زودتر مقدمات ازدواجش را فراهم کند.

به همین دلیل همگی برای مدتی به ایران آمدند و در همان مشهد با معرفی خانواده ریحانه به واسطه یکی از دوستان سابقش که در وزارت امور خارجه با هم همکار بوده و سال ها پیش در مشهد ساکن شده بودند، بساط جشن ساده ای را فراهم دیده و آن ها را به عقد هم درآوردند.

 

شماره 58 :

مریم فرزند دوم خانواده دو سال از محمد کوچک تر و سه سال بزرگتر از ملیکا، حدود سی سال داشت، برخلاف خواهر و برادر اعتقاد چندانی به نظم و ترتیب نداشت، اهل دلسوزی زیاد برای دیگران نبود، از آن دسته انسانهایی که در بیشتر اوقات منفعت خودش ارجحیت داشت.

از کودکی هم دختر دلسوزی برای پدر و مادر نبود، طبع دمدمی اش باعث میشد که هر روز عاشق یک چیز باشد، یک روز عاشق کوهنوردی، یک روز عاشق نقاشی در طبیعت، یک روز دوست داشت معارف اسلامی بیاموزد و روز دیگر در پی نظریه های مُدرنیته جوامع غربی میرفت، هر چه پدر و مادر تلاش کردند تا راه و رسم زندگی درست و صحیح را به او بیاموزند اما از آنجایی که بعضی از خصلت‌ها در ذات هر کسی ریشه دارد، قابل تغییر و اصلاح نیست.

به همین دلیل خانواده حسینی ترجیح میدادند تا پیدا کردن خانه مناسبی برای سکونت دائمی کنار پسر و عروسشان بمانند. شوهر مریم، حمید، درمجموع مرد متدین، خوب و خانواده‌ دوستی بود. کارمند یکی از بانک های کشور، هم سن و سال همسرش، مرد ساده دل و خونسردی که کمتر پیش می آمد از چیزی ناراحت و عصبانی‌ شود! شاید همین خصلت باعث میشد تا بتواند به راحتی کنار زنی مثل مریم زندگی کند و مشکلی نداشته باشد.

 

شماره 59 :

ملیکا که از موضوع گفتگوی غیر منتظره خواهرش، آن ‌هم در جمعی که همه حضور داشتند حتی بچه های برادرش، کاملاً جاخورده بود، نگاهی به پدر انداخت. وقتی دید پدر از صحبت مریم عصبانی و ناراحت شده است، ترجیح داد جوابی ندهد و با بشقاب غذا مشغول بازی شد؛ اما مریم هیچ توجهی به احساس پدر نکرد و همچنان ادامه داد:

خب حالا چی میشه؟!... مکثی کرد و گفت: من که فکر نمیکنم مردهای اروپایی زیادم باوفا باشند، به هر حال اونا تو جامعه ای بی بند و بار بزرگ شدند. هر چی اراده کنن دم دستشون هست، پس دلیلی نداره که متعهد به یه نفر باشند!

من مطمئنم بعد از یه مدت تو رو فراموش میکنه و میره سراغ یکی دیگه، با اون ثروت و قیافه که هیچوقت تنها نمیمونه، فقط این وسط زندگی تو خراب ‌شده که باید بشینی بچه اون مرد رو بزرگ کنی.

محمد قبل از پدرش از کوره در رفت و درحالیکه تُن صدایش را بالا برده بود، گفت: مریم خانم بسه لطفاً، الان وقت ناهاره و جای اظهار نظرهای بچگانه شما نیست.

- وا! مگه من چی گفتم؟! دارم راست میگم دیگه! والا به این مردهای ایرانی هم اعتباری نیست چه برسه اون مرد که اون طرف دنیاست و کلی ثروت و امکانات داره...

 

شماره 60 :

آن روز بعد از رفتن مریم و پراکنده شدن اعضای خانواده، مصطفی و محمد بصورت جدی مشغول بررسی مشکلات به وجود آمده شدند و درصدد حل آن‌ها برآمدند؛ محمد جان، بابا، باید با هم یه برنامه ریزی کنیم و به وضع زندگیمون سر و سامونی بدیم. خواهرت نیاز به آرامش داره، امروز قبل از اومدن شماها داشتم با یکی از دوستان قدیمم تو شیراز صحبت میکردم. اگه خدا بخواد تصمیم دارم مادر و خواهرت رو ببرم اون جا ولی اول باید یه خونه تهیه کنیم.

- بابا جون، خونه من متعلق به شماست، چرا میخواهید راه به این دوری برید، همسرم هم از بودن با شما خوشحال میشه.

- می‌دونم پسرم ولی آدم خودش باید یه سری ملاحظات رو به جا بیاره تا هیچ وقت موجب دلخوری نشه. شما باید استقلالتون رو در زندگی حفظ کنید تا بچه های خوبی تربیت کنید و تحویل جامعه بدید. خدا رو شکر منم که اینقدر پول دارم تا از پس هزینه های زندگیمون بر بیام. در ضمن میدونی که دکتر گفته هوای تهران برای من مثل سمّه.

- آخه شیراز خیلی دوره، در ضمن آب ‌و هوای خیلی گرمی داره اون جا! ممکنه اذیت بشید.

 (ادامه دارد...)

 

« برای دیدن تصویر در اندازه بزرگ، روی عکس کلیک کنید. »

51x  52x  53x  54x

55x  56x  57x  58x

59x  60x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ؛ موسسه مصاف masaf.ir

///   اینستاگرام فارسی :      mmahdaviat  ///  تلگرام فارسی :    T.me/Mahdaviat ///

///   Instagram English Pageislam_pfr  ///  باللغة العربیة :   mahdavimessages ///