{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 17 الی 75}

 

شماره 71 :

ادموند دوباره با یادآوری این موضوع خشمگین شد، ماری دست او را در دست گرفت و دلسوزانه گفت: پسرم ما رو ببخش، حق‌ داری که از ما عصبانی باشی، راستش همه ما فکر میکردیم تو اگه این موضوع رو بفهمی نمیتونی باهاش براحتی کنار بیای یا اینکه اجازه نمیدی همسرت بره، فکر میکردیم این بهترین راهه.

ویلیام اضافه کرد: و البته نگران این بودیم قبل از اینکه ملیکا بتونه اینجا رو ترک کنه با بر ملأ شدن موضوع بچه از طرف اونهایی که قصد جان تو رو داشتند، جان خودش و بچه هم به خطر بیفته. پس بهترین راه سکوت کردن بود تا اونها به سلامت به ایران برسند.

ادموند در برابر این استدلال پدر بی سلاح شده بود، به این نتیجه رسید که در آن شرایط چاره‌ای جز احتیاط وجود نداشته و باید تا حد امکان همه چیز عادی جلوه میکرده است، در این صورت امکان بروز هر نوع سوءقصدی به جان هر کدام از آنها به حداقل میرسید.

یک نوع دلتنگی همراه با خشمی مبهم او را در برگرفته بود، از طرفی فکر رها کردن پدر و مادرش و جدایی از آن‌ها برای همیشه، خون را در رگ‌هایش منجمد می‌کرد و از طرف دیگر نمی‌توانست بیشتر از این دور از همسر و فرزندش به زندگی ادامه دهد.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب 

 

شماره 72 :

ادموند از جایش بلند شد و به سمت پدر رفت، با لحنی که حاکی از پشیمانی بود گفت: پدر، من به خاطر رفتارم به خصوص در این چند روز گذشته متأسفم. امیدوارم شما و مادر با بزرگواری همیشگی خود من رو عفو کنید. در این دو سال من در مسیر بسیار سختی قرار گرفتم، جدایی از همسرم من رو دلشکسته کرد اما... مکثی کرد، به چشمان پدر که اشک در آن حلقه ‌زده بود خیره شد و گفت:

اما جدایی از شما هم برای من کشنده است، این منصفانه نیست که من بین شما و همسرم فقط باید یکی رو انتخاب کنم. ویلیام دستانش را روی شانه‌های پسرش گذاشت و گفت: پسرم، یادته روزی که گفتی تصمیم گرفتی مسلمان بشی و با یک دختر مسلمان ازدواج کنی، چی بهت گفتم؟! راه رسیدن به هر چیز ارزشمندی در زندگی ناهموار و دشواره، پستی ‌و بلندی‌های زیادی را باید پشت سر بذاری و گاهی مجبوری این سختی‌ها رو به جون بخری تا لایق رسیدن به چیزهای ارزشمند بشی!

بالاخره دیر یا زود این اتفاق می افتاد، یه روزی میرسید که تو از ما جدا میشدی و به دنبال زندگی خودت میرفتی، پس بهتره اون زندگی طبق آرزوهات باشه و ما هم خوشحالیم که تو به خوشبختی که انتظارش رو داری برسی، گرچه تو با رفتنت قلب و روح ما رو هم با خودت خواهی برد.

 

شماره 73 :

آن شب بعد از صرف شام آرتور و راشل راهی لندن شدند، هماهنگی های لازم برای برگزاری مراسم تا حد زیادی انجام‌ شده و باقی موارد را هم به ادموند سپردند. در این فاصله ویلیام موضوع پیشنهاد ادموند را با آرتور مطرح کرد، به نظر او هم بهترین راه و ایمن ترین حالت ممکن بود!

اگرچه مهاجرت خاندان پارکر از انگلستان خسارت جبران ناپذیری به تاریخ و اصالت منطقه وارد میکرد اما خوشبختی و آسایش حق این مردمان نجیب بود و باید آرامش به خانواده آنها باز می گشت.

درجایی که پای امنیت و رفاه خانواده در میان بود، ویلیام بدون کوچکترین تردیدی اولویت را به آنها میداد و حاضر بود همه هستی‌اش را در ازای خوشبختی خانواده اش فدا کند. به همین دلیل زمان زیادی نیاز به فکر کردن نداشت تا بین ماندن در سرزمین مادری و دوری از فرزند یکی را انتخاب کند.

تصمیم قطعی او مهاجرت همه خانواده بود؛ بنابراین آرتور با راهکارهایی که به نظر ادموند و خودش میرسید، سر و سامانی به وضعیت املاک اجدادی و حسابهای بانکی آنها داده و شرایط را برای مهاجرت دائم این خانواده فراهم کرد.

 

شماره 74 :

سرانجام روز مراسم فرا رسید. به همان اندازه ای که این دو خانواده از این ازدواج خوشحال و شاد به نظر می رسیدند به همان اندازه نیز دلهایشان لبریز از غم و اندوهی تمام نشدنی بود که از رسیدن زمان هجرت و دوری از وطن نشاءت میگرفت.

این جدایی اجتناب ناپذیر لحظه ‌به ‌لحظه چهره زشت و کریه خود را بیشتر نمایان میکرد و تنها یک انسان با ذکاوت و تیزهوش میتوانست این اندوه را از عمق چهره های به ظاهر شاد آن ها بیرون بکشد و در این میان رنج ادموند از همه بیشتر بود همانگونه که شادی و هیجان اضطراب آلودش هم بیشتر از دیگران میبود. از طرفی خوشحالی وصف ناپذیرش برای دیدار دوباره همسر و تنها عشق زندگی‌اش و همچنین فرزندی که هنوز نتوانسته او را در آغوش بگیرد، ذره ذره وجودش را چنان آتشی مهارنشدنی در برگرفته بود و از طرف دیگر عذاب وجدان مرگباری که مانند یک گاز سمی در تک تک سلول هایش منتشر میشد و خود را مقصر دوری پدر و مادرش از زادگاه و جایگاه اجتماعی‌شان میدانست.

در طول مدت دوری و فراق، از لحظه ای که آخرین دیدار او و ملیکا در بیمارستان رقم خورده بود تا این لحظه، هزاران بار در رؤیاهایش حالت های مختلفی را تجسم کرده بود که میتوانست از این وضع رهایی یابد و به سوی عشق و آرزویش پرواز کند اما هرگز حتی ثانیه ای به ذهنش خطور نکرده بود که والدینش در آزمون دشواری واقع میشوند؛ در یک طرف ثروت و مقام و در طرف دیگر محبت فرزند!

 

شماره 75 :

چند روز پیش از مراسم جشن خبر مهمی به خانواده پارکر رسید. سناتور سایمون با ویلیام تماس گرفته و گفته بود که اطلاعات جدیدی از لوگان پیدا شده است. بعد از حوادث تروریستی و قدرت گرفتن گروه داعش در منطقه شام و بخشی از سوریه، این گروه تروریستی برای جلب افراد بیشتر به ‌عنوان ارتش آزاد، در صدد تبلیغات گسترده دروغین در سایت‌ها و شبکه‌های مختلف اجتماعی برآمده اند و هر روز تعداد زیادی از جوانان افراط طلب و خشونت گرای اروپایی به آن‌ها می پیوندند.

به همین دلیل سیستم امنیتی، حلقه جاسوسی ها و سرکشی به اینگونه شبکه ها را تنگ تر کرده و صفحه‌های شخصی افراد مظنون را مورد رصد بیشتری قرار داده است. در نهایت پلیس با پیگیری های زیاد متوجه شده بود که لوگان هنوز زنده است و به ‌احتمال ‌زیاد آن‌ها را برای انجام عملیات تروریستی از سوریه به خاک عراق فرستاده اند.

این خبر از جهتی خوشحال کننده بود زیرا لوگان را زنده یافته بودند و از طرف دیگر بسیار بد و نگران‌کننده چون هرلحظه ممکن بود با توجه به درگیری های شدید ارتش عراق و نیروهای مردمی در مقابله با تروریست‌ها، آنجا کشته شود و اکنون او یک تروریست به شمار می‌آمد.

 

(رمان " ادموند " - تالیف آمنه پازوکی)

 

71x  72x  73x  74x  75x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ؛ موسسه مصاف masaf.ir

/// در شبکه های اجتماعی :   Mahdiaran  ///  اینستاگرام فارسی :      Mmahdaviat  ///

/// Instagram English Pageislam_pfr   ///     باللغة العربیة :   Mahdavimessages ///