{رمان مهدوی "ادموند" - شماره های 11 و 12}

 

در قسمت هشتم چه اتفاقی افتاد؟

 

چند لحظه‌ای به این منوال گذشت تا اینکه ملیکا با تعجب پرسید: آقای پارکر، حالتون خوب نیست؟! به نظر میاد رنگتون خیلی پریده. اگه بد موقع مزاحم شدم می‌تونم برم یه وقت دیگه بیام!

- اوه، نه خوبم، متأسفم اگه با رفتارم بیخودی نگرانتون کردم.

- نه اصلاً! فقط احساس کردم چندان سرحال نیستید.

- من فقط یه کم سردرد دارم. خب بفرمایید بنشینید. چطور می‌تونم کمکتون کنم؟ و درحالی‌که سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، پشت میزش قرار گرفت و صندلی روبروی آن را به ملیکا نشان داد.

- بله. ممنونم. خب برای اینکه زیاد مزاحم وقت شما نباشم میرم سر اصل مطلب.

- صبر کنید. اول یه سؤالی دارم اگه حمل بر بی‌ادبی من نباشه! شما اون روز تو پارکینگ این ساختمون چی کار می‌کردید؟ تا جایی که من فهمیدم شما دانشجوی رشته مطالعات تاریخی هستید و باید در دانشکده ویلکینز در خیابون گاور مشغول به تحصیل باشید! علاوه بر اینکه اینجا بیشتر ساختمان اداری و حقوقیه، دانشجوها کمتر به اینجا میان.

ملیکا بدون مکث و قاطعانه پاسخ داد: اومده بودم شما رو ببینم. دقیقاً به همون دلیلی که الآن اینجا هستم.

تعجب ادموند بیشتر شد، در دل با خودش تکرار می‌کرد؛ خدایا چه چیزی برای من در حال رخ دادن است؟! سرنوشت مرا به کجا خواهد برد؟

 

در قسمت چهارم چه گذشت؟

 

ادموند هم که چاره ای جز تسلیم در برابر خواسته آن ها نمیدید، این چنین شروع کرد: فقط یک ماه اول نامزدی باهاش حس خوبی داشتم، انگار هر چه زمان پیش میرفت نقابی که به چهره زده بود بیشتر کنار می رفت. اوایل فکر میکردم من خیلی وسواس دارم و باید راحت تر با بعضی چیزها در جامعه کنار بیام؛ اما رفتارش از حد تحمل من خارج شده بود. من رو متهم می کرد که رفتار و افکار قرون وسطایی دارم و این روزها دیگه کسی مثل من مُتحجِّر زندگی نمیکنه. بی بند و باری های اخلاقیش رو پشت توهین به اعتقادات دینی من پنهان می کرد تا منو بشکنه و به هدفش برسه. وقتی بحث به اینجا رسید ادموند از عصبانیت قرمز شده بود و به وضوح می لرزید.

- رفتار زننده ای در دانشگاه و مکانهای رسمی و غیر رسمی داشت، کافی بود به یه مهمونی دعوت بشیم تا در کنارش کل اعتبار خانوادگیم زیر سوال بره، با سر و وضع نامناسبی لباس می پوشید و قوانین رو زیر پا میذاشت، من چند بار سعی کردم با مهربونی توضیح بدم که رفتارش مناسب نیست ولی باز هم منو مسخره کرد. چند هفته پیش با آرتور، الیزا رو تو محوطه دانشکده با یه پسری دیدم که... حرفش رو قطع کرد و ساکت شد، پدر و مادرش فهمیدند که تعریف کردن جزئیات آن اتفاق مثل بیماری جزام در حال خوردن روح و روان پسر عزیزشان است، پدر دستشو روی دستان ادموند گذاشت تا به او بفهماند که اجازه دارد از این قسمت گذر کند.

 

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذابی از این زندگی عجیب روشن شود...

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

 

 

11x

12x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ( اینستاگرام فارسی mmahdaviat ؛ انگلیسی islam_pfr  ؛ عربی mahdavimessages ) ؛  موسسه مصاف ( masaf.ir )