{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 13}

 

در قسمت 1 چه گذشت؟

 

ادموند پارکر جوانی سی ساله بود، اصالتاً روستازاده ای که به دور از هیاهوی شهرهای بزرگ در دهکده ای کوچک به نام وینچ فیلد از توابع همپشایر در جنوب شرق انگلستان، مکانی آرام و دنج با جمعیتی حدود شش صد نفر به دنیا آمده بود. ادموند گرچه زاده روستا بود اما از لحاظ تربیت و جایگاه اجتماعی بی شک بسیار بالاتر و پخته تر از جوانان امروزی بزرگ شده در شهرها بود.

پدرش ویلیام پارکر از مردان سرشناش و اصیل، یک عمارت بزرگ به نام خانوادگی شان (عمارت پارکر) و تعداد زیادی زمین کشاورزی در آن حوالی داشت که در نوع خود جزء خانواده های بسیار ثروتمند و با نفوذ انگلستان به حساب می آمد اما این رفاه و ثروت باعث نمی شد که در زندگی به دور از انصاف و عدالت با زیردستان خود رفتار کند.

ویلیام خیلی زود پدر شده بود، در سن 18 سالگی عاشق یکی از نوادگان مؤسس مدرسه قدیمی دهکده، ماری برگز شد، مدرسه ای که در سال 1860 توسط ویلیام برگز تاسیس گردیده بود و چون هر دو خانواده جزء خانواده های خوش نام و با اصالت منطقه بودند و از صمیم قلب رضایت به این وصلت داشتند، این دو جوان خیلی زود با هم ازدواج کردند. ثمره این ازدواج در فاصله ای حدود یک سال بعد یعنی سال 1982 به دنیا آمد، ادموند پارکر.

دوران بارداری و زایمان برای مادر ادموند به دلیل سن کم و ضعف بدنی زیاد به سختی طی شد. پزشک بارداری مجدد را برای او قدغن و اعلام کرده بود که در صورت توجه نکردن به توصیه هایش ممکن است جان مادر و جنین هر دو به خطر بیفتد. ویلیام که حتی تصور یک لحظه زندگی بدون همسرش را نداشت، این توصیه را جدی گرفت و هرگز حتی به فرزند دیگری فکر هم نکرد...

 

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

 

13x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ( اینستاگرام فارسی mmahdaviat ؛ انگلیسی islam_pfr  ؛ عربی( mahdavimessages 

( تلگرام t.me/Mahdaviat  ) ؛ موسسه مصاف ( masaf.ir )