{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 16}

 

در قسمت ۳ چه گذشت؟

 

قدم زنان و در حال گفتگو از کلیسا بیرون می آمدند که در همین زمان خودرویی از کنار آنها عبور می‌کرد. ناخودآگاه نظر ادموند را به خود جلب کرد و به نظرش آشنا ‌آمد. همین که نگاهش با نگاه دختری که در کنار راننده نشسته بود تلاقی کرد، رنگ از رویش پرید، مانند مرده‌ای بی‌حرکت ایستاده بود. این اتفاق از نگاه تیز بین پدر فیلیپ پنهان نماند. با وجود اینکه آن خودرو در حال عبور بود، ادموند همچنان حیران و آشفته ایستاده بود و دور شدن آن را نظاره می‌کرد، توان تصمیم‌گیری نداشت. پدر فیلیپ صدایش زد: اِد، پسرم، حالت خوبه؟

و او بعد از لحظه‌ای جواب داد: بله خوبم، خیلی متأسفم که رشته کلامتون رو پاره کردم.

- نیازی به تأسف نیست! بعضی چیزها کار دل است نه عقل و از عهده ما خارجه که درصدد مقابله با آن باشیم.

- نه پدر، اینطور نیست، فکر کنم سوءتفاهم شده!

پدر با لبخند سری تکان داد و گفت: سوء تفاهم در چی؟! در حال وروز  الان تو که به وضوح رنگت پریده؟

ادموند هرچه تلاش کرد نتوانست او را متقاعد کند اما زمان خداحافظی پدر فیلیپ نیم نگاهی به او انداخت و گفت: آن‌ها را می‌شناسی؟

- نه نمی‌شناسم؛ و آنچنان این جمله را با صداقت بیان کرد که پدر در آن تردیدی نکرد.

- شاید این همان راه جدید باشد پسرم. موفق باشی و خدا نگهدار.

- خدا نگهدار پدر........

با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

 

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

 

16x

 

0y

  کتاب رمان عاشقانه مهدوی " ادموند " تالیف آمنه پازوکی

  جهت خرید کتاب با شماره های زیر تماس بگیرید:

  دفتر مرکزی؛ موسسه منتظران منجی 5-55972450-021

  انتشارات محیی قم: 37736257-0253

 

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ( اینستاگرام فارسی mmahdaviat ؛ انگلیسی islam_pfr  ؛ عربی( mahdavimessages 

( تلگرام t.me/Mahdaviat  ) ؛ موسسه مصاف ( masaf.ir )