{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 24}

 

ادامه قسمت ۲۳

 

آرتور با عصبانیت از پشت میز بلند شد و به‌طرف ادموند آمد، بازویش را محکم گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد، ادموند هم به‌ناچار دنبال دوستش رفت. در مسیر رستوران آرتور با زیرکی خاصی و از آنجایی‌که ادموند هم دوست داشت با یک نفر درد دل کند، او را وادار کرد همه‌چیز را برایش تعریف کند.

- اِد! پسر، تو واقعاً این کار رو کردی یا داری شوخی می‌کنی؟ من هیچ‌وقت ندیدم که رفتارت از ادب و منطق خارج شده باشه حتی درباره الیزا!

- نه شوخی نمی‌کنم آرتور. متأسفانه این عمل احمقانه از من سر زد!

آرتور نگاهی به او انداخت و صندلی‌اش را باعجله به او نزدیک کرد و گفت: اِد، اول به من بگو تو اون کله ‌پوکت چی می‌گذشت که پیشنهاد کار با یه دختر مسلمون رو قبول کردی و حالا هم این‌جوری ترمز بریده اون قدر بهش علاقه‌مند شدی؟!گرچه خودم یه حدسهایی زده بودم ولی فکر نمی کردم که تا این حد جلو بری!

- موضوع خیلی پیچیده است، خواهش می‌کنم سرزنشم نکن، من واقعاً این چند روز ظرفیتم تکمیل‌شده. الآن وقتش نیست که من همه ماجراهای قبل از آشنایی با ملیکا رو برات تعریف کنم،تازه اگه تعریف هم کنم تو آدمی نیستی که باور کنی تا همین‌جا هم که می‌دونی پس بهتره یا ساکت بشی یا اینکه یه راه درست جلوی پام بذاری.

- من چه راهی جلوی پات بذارم آخه؟! اگه بگم ارتباطت رو با این دختر قطع کن، وگرنه کل زندگی‌ات به خطر میفته، قبول می‌کنی؟

- نه! من نمی‌تونم ارتباطم رو قطع کنم چون مطمئنم خواست خداست که ملیکا تو زندگی من وارد بشه.

 

(رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

 

24x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ( اینستاگرام فارسی mmahdaviat ؛ انگلیسی islam_pfr  ؛ عربی( mahdavimessages 

( تلگرام t.me/Mahdaviat  ) ؛ موسسه مصاف ( masaf.ir )