{منبرک و دلنوشته مهدوی - شماره 23}

 

سلام مولای من، سلام پدر...

 

می‌خواهم از جور زمانه بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده‌ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره‌ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته‌ام. آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان. مولای من می‌دانی چند سال است انتظار می‌کشم. از وقتی سخن گفته‌ام و معنای سخن خود را فهمیده‌ام انتظارت را می‌کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.

چقدر جور زمانه و ناله مظلومانه کودکانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم؟ خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده و آباد و شاد کن. روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی، دلِ شکسته و سینه‌ی زخمی ام را مرهمی باشم. میدانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.

ولی من چطور غم نخورم، بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارمان باشی. یا روزهایی که به یادت نبودم و با گناه شب شدند. همان روزهایی که در تقویم خاطره ها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام. بهترین روز، فقط روز ظهور توست. کی شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم که: «امام من، منجی دنیا، حضرت مهدی آمد...»

 

عکس نوشته در ادامه مطلب 

 

23j

 

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ؛ موسسه مصاف masaf.ir

/// در شبکه های اجتماعی :   Mahdiaran  ///  اینستاگرام فارسی :      Mmahdaviat  ///

/// Instagram English Pageislam_pfr   ///     باللغة العربیة :   Mahdavimessages ///