شماره 1 :

 

هدف زندگی را گم کردیم...

 

در این سری، از منبرهای کوتاه و جذاب و دلنوشته های زیبا استفاده میشود.

 

" زندگی کردنی که صبح بلند شویم، یک سری کار تکراری انجام دهیم و شب دوباره بخوابیم و همینطور ادامه پیدا کند، با زندگی حیوانات به نظرم هیچ فرقی ندارد، باید بررسی کنیم که در این دنیا چقدر تأثیر گذاریم. بله، عده ای از ما فهمیده ایم که باید خدا را عبادت کرد ( ما خَلَقت الجِن و الإنس إلّا لِیَعبُدون ) : « ما جِن و اِنس را نیافریدیم جز اینکه ما را عبادت کنند. »

کسانی که تا اینجا آمدند مرحله حیوانی را رد کردند و انسان هستند، اما باز انسان ها بیشترشان متاسفانه همین جا متوقف میشوند. باید بالاتر از این فهم هم رفت. عبادت بدون شناخت امام زمان هیچ ارزشی ندارد، که یکی از وظایف اصلی منتظران، شناخت امام زمان (عج) است. "

 

(استاد رائفی پور، هشتگرد، 5 خرداد 96)

 

شماره 2 :

 

حجاب غیبت...

 

آقای من، بر منابر و معابرمان فریادت می زنیم تا بازگردی! اما غافلیم ا اینکه، آنکه باید باز گردد شما نیستید! آن ما هستیم که باید به خودمان بازگریدم!

مولا جان، از شما می خواهیم تا صدایمان را بشنوی و نظری با گوشه ی چشمت بر ما افکنی! اما از یاد برده ایم که شاهد و ناظر اعمالمانی و هفته ای دو بار پرونده ی کارهایمان را برابر چشمات داری...

با ضجّه و عاجزانه میخواهیم، بلکه نشانی ات را بگویی و ما سراسیمه خود را فدای قدومت کنیم! اما نمیدانم، چرا نمیتوانیم خواسته هایمان را فدای آمدنت کنیم! مگر محبوب ما نیستی و دائم آمدنت را نمیخواهیم؟ پس چرا آنچه تو میخواهی بر ما گران و سنگین و ناشدنیست؟

همه مان به دنبال آنانی می گردیم که تشرّف حضورت را داشته اند، اما فراموش کرده ایم که هر دم، ممکن است از کنارمان بگذری. یا صاحب الزمان همه مان آرزو میکنیم، کاش شما را می دیدیم و سلامی می گفتیم. ولی فراموش کرده ایم که هر کجا سلامت بگوییم، پاسخ مان می دهی.

حتی یادمان میرود، در کوی و برزن ها، بر هم سلام کنیم! شاید آنکه از کنارش به آرامی گذشتیم... گل نرگس... نمیدانم چه شد، این همه عطر نرگس را از یاد بردیم. شما دعایی کن. شاید به حرمت دعایت ما هم برگشتیم.میخواستم از حجاب بگویم! اما حجاب غیبتت، دیگر حجاب ها را از ذهنم رُبود...

 

بقیه در ادامه مطلب 

 

شماره 3 :

 

اماما، مهدی جان سلام!

 

آقا جان، می دانم که دیر کردیم، میدانم هنوزم که هنوز است، در انتظار آمدنمان صبر میکنی، میدانم که با این همه انتظار و انتظار کردن مان، هنوز هم الفبای انتظار را نیاموخته ایم... اما شما... اما شما هنوز هم چشم امیدتان به ما مردم زمانه است...

مولا جان... سالهاست کنارمان بوده ای و در کوچه و خیابان هایمان، از کنارمان به آرامی گذشته ای، سالهاست برایمان دعا میکنی و واسطه فیض ما با آسمانی...

یا صاحب الزمان... اما ما زمینیان، با صاحب و اماممان چه کردیم!؟ آیا این ما نبودیم که با گناهانمان، شما را آزردیم و هر چه بیشتر بر دوران غیبتتان افزودیم؟ ما همان هایی هستیم که در سایه نام شما، روزگار گذراندیم، اما قدمی برای زُدودن نقاب غیبت از روی دلنشین شما برنداشتیم...

میدانم همه حرف هایمان ادّعایی بیش نبوده... اما با همه نبودن ها و ادعاهایمان، با همه بی مهری ها و ظلمهایی که در حق شما روا داشتیم، باز هم بر ما گران است که شما را ببینیم اما شما را نشناسیم، بر ما گران است که صدای همه را بشنویم، اما صدای دلنشین شما را نشنویم... بر ما گران است دشمن بر ما طعنه زند و حقایق بودنتان را انکار کند... ای اَمانِ آسمان و زمینیان بر ما بِتاب...

 

شماره 4 :

 

رفقا، بیایید مَحرَمِ امام زمان بشیم...

 

آیا با امام زمان(عج) مَحرَمیم ؟ مَحرم کیه؟ کسیکه نزدیکتره؟ گاهی فاصله ها زیاده ولی قلبها و فکرها و عملها نزدیکه. اگه اینطور باشه، میشیم مَحرم. اویس قرن مَحرم شد. مَحرم یعنی آشنا، نزدیک،رفیق... آیا چشممو گوشمو زبونم مَحرمن؟

مدّعی خواست بیاید به تماشاگهِ راز / دست غیب آمد و بر سینه نامَحرم زد

عده ای از امام سجاد (ع) خواستند علیه حکومت وقت قیام کنند. امام فرمودند: کدام یک از شما حاضره آتشی در دست بگیره و بدون کمک گرفتن از کسی آنقدر تحمل کنه تا خنک بشه؟

امام باقر (ع) اعلام آمادگی کردند.پدرشون امام سجاد(ع) فرمودند: منظور من شما نبودید... ( چون شما جُزو خودی ها و مَحرم هستید )

راحت تر بگیم؛ یه بچه که میخواد به دنیا بیاد، اوناییکه بهش نزدیکترند در زمینه مقدمات اومدن مسافرشون، فعال ترند. آماده کردن اتاق نوزاد، سیسمونی، تهیه لباس و کفش و کلاه و...

بیایید آب و جارو کنیم خونَمونو. خونه دلمون، کف خیابونامون، کسب و کار بازارمون...

 

(از فرات تا فرات دفتر دوم ص 14)

 

شماره 5 :

 

اگر به جای مردم کوفه بودیم چه میکردیم؟ چه عواملی باعث شد که کوفیان امامشان را یاری نکنند و در مقابلش بایستند؟ دلایل زیادی دارد : یکی از آنها دلبستگی به دنیاست : دلبستگی به مغازه، فرزند، پول، خانه، ماشین و... اینها مانع یاری کردن امام زمان (عج) است.

حضرت که بیایند، بگویند به جنگ بروید، اگر وابستگی داشته باشید ترمز میکنید. نمیتونید جلو برید. بر عکس شهدا.

شهید احمد کاظمی میگوید: شهید حسین خرازی پیشم آمد و گفت : من در این عملیات شهید میشوم. گفتم: از کجا میدانی؟ مگر علم غیب داری؟ گفت: نه، ولی مطمئنم. چند عملیات قبل، یک خمپاره کنار من خورد. به آسمان رفتم. فرشته ای دیدم که اسم های شهدا را مینویسد. تمام اسم ها را میخواند و میگفت وارد شوید.

به من رسید گفت حاضری شهید بشی و بهشت بری؟ یه لحظه زمین رو دیدم گفتم : " یک بار دیگر برگردم بچه و همسرم را ببینم، خوب میشود. تا این در ذهنم آمد زمین خوردم. چشم باز کردم دیدم دستم قطع شده و در بیمارستانم. اما دیگر وابستگی ندارم. اگر بالا بروم به زمین نگاه نمیکنم "گاهی ما بخاطر وابستگی هایمان، از دین کوتاه می آییم.

 

شماره 6 :

 

کار کردن برای امام زمان (عج)

 

فرض کنید یه آدم فقیر کنار یه آدم ثروتمند خونه داره. در واقع دو تا همسایه اند که یکی پولداره یکی بی پول.

اونی که بی پوله هر روز که میره برای خونشون نون بخره، برای همسایه پولدارشم میخره. بنظرتون بعد از یه مدت چی میشه؟ همسایه ثروتمنده به فکر میوفته که خب دیگه، حالا نوبت منه که لطف اینو جبران کنم. و چقدر هم که دستش بازه برای جبران کردن...

شماهارو نمیدونم اما من خودم امتحان کردم، با همین کارهای کوچکم و هدیه دادن برا آقا صاحب الزمان...

از همین صلوات فرستادن ها... ار همین مطالب کوچک نوشتن ها... صدقه دادن ها... جالبه که گره های زندگیم خیلی راحت و بی دردسر باز میشن... حضور آقا رو احساس میکنم در برطرف شدن مشکلاتم... امتحان کنید، ضرر نمیکنید...

 

( استاد علی اکبر رائفی پور )

 

 

 

 

شماره 7 :

 

یه منتظر واقعی

 

1-  "جون عزیز نیست"؛

محمد بن بشیر در همان ایام محرم، پسرش به دست کفار اسیر شد. وقتی خبر به امام حسین(ع) رسید، حضرت از او خواستند که برود و هدیه ای یا پولی به آنان دهد تا آزاد شود ولی او گفت: درنده های بیابان زنده زنده مرا بخورند، اگر من چنین کاری بکنم. پسرم گرفتار است، باشد، مگر پسر من از شما عزیزتر است؟

 

)بحارالانوار ج44(

 

2-  "اسیر پول نیست"؛

مردی صابون فروش، خیلی علاقه به دیدن امام زمان(عج) داشت. بالاخره قرار شد روزی توسط یکی از ابدال به خدمت امام زمان(عج) برسند. در مسیر باران گرفت و مدام به فکر صابون هایش بود که لِه و خراب شده اند. وقتی خدمت حضرت رسیدند، امام فرمود او را برگردانید، همانا او مرد صابونی است...

 

3- "توی کسب و کارش دقت داره و حسّاسه"؛ مثل داستان پیرمرد قفل ساز...

 

4- "برای آوردنِ امامش بیکار نمیشینه"؛ چرا که افضل الاعمال، انتظار الفرج...

 

5- "برا ظهور امامش زیاد دعا میکنه"

 

شماره 8 :

 

... آه از یاران ... آه ...  !

 

امام علی (ع) می فرمود:

« چقدر با شما (کوفیان) مدارا کنم؟! چونان مدارا کردن با شتران نوباری که از سنگینی بار، پشتشان زخم شده و مانند وصله زدن لباسهای فرسوده ای که هرگاه از جانبی زخمش را بدوزند، از سوی دیگر پاره میشود! هر وقت دسته ای از لشگریان شام (سپاه معاویه) به شما حمله میکند هر کدام از شما به خانه رفته، درب خانه تان را می بندید و چون سوسمار در سوراخ خود میخزید و چون کفتار در لانه می آرامید!! »

 

(خطبه 69 - نهج البلاغه)

 

فکر کنم شما هم متوجه لحن امام شده ای... انصافاً غریبونه ست... آدمای شُل و وِل رو یکبار به «شترهای ضعیف» [کسی که از زیر کار، شونه خالی میکنه] و یکبار به «لباسهای پوسیده» [کسی که فرسوده و غیر قابل استفاده شده] تشبیه می فرمایند!

نکنه ما هم اینجوری باشیم واسه اماممون...

......بدون شرح!.....

 

شماره 9 :

 

امام زمان که نمیاد آدمای مومن و عوام غیر مومن رو بُکشه...

 

استاد پناهیان :

امام زمان که نمیاد آدمای مؤمن و عوام غیر مؤمن رو بُکشه؛ حتی ایشون نمیاد که گناهکارا رو بکشه، بلکه خیلی از گناهکارها با اومدن ایشون، آدمای خوبی میشن؛ کشتن، قاعده ای داره! حتی قرار نیست بعضی از گناهکارایی که با اومدن ایشون هم خوب نشدند، کشته بشن...

بله، نباید موضوع شمشیر رو لز عملیات اصلاحی حضرت، حذف کرد! چرا که مستکبران هیچ زبونی جز زبون زور نمی فهمند... برای تامین امنیت جامعه، ترسوندن مستکبران از شمشیر عدالت یک اصل اساسی به حساب میاد، چرا که این طائفه جز با گردن های شکسته، سر تعظیم فرود نمی آورند! تنها در اینصورت است که جامعه روی آرامش خواهد دید...

 

(انتظار عامیانه، عالمانه،عارفانه/ص30)

 

شماره 10 :

 

هیچکس به من نگفت...

 

که چرا نشسته ای در هنگام شنیدن آن نام زیبا که قیام را خاطره آور است...

و من... چه بسیار تو را شنیده ام و تکانی نخورده ام...

به من نگفتند

امام صادق(ع) وقتی نام زیبایت را می شنید، تمام قد می ایستاد...

آن عالم پاک دل؛ آیت الله صافی، وقتی در مجلسی که همه قیام کردند، عذر آورد که «من پیرم و پاهایم طاقت ایستادن ندارد! ببخشید.» اما بعد از لحظه ای تا مجری نام مبارک تان را به زبان آورد، ناگاه با همه ی زحمتش روی دو پا ایستاد در حالی که بسیاری مثل من نشسته بودند و غافل...

آری! او به خود نگفت که بنشین وقتی که همه نشسته اند! شاید خوب می دانست کسی که حاضر نیست از جایش برخیزد چگونه میخواهد منتظرت باشد؟! که "انتظار" به انتظار نماندن است و بس...

منتظران غائب، غائبند

و منتظران قائم، قائم...

لبّیکَ یا قائم آل محمَّد...

 

)هیچ کس به من نگفت/ص56)

 

 

فایل عکس نوشته مربوط به دلنوشته های مهدوی از شماره 1 تا 10

« برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگ، روی هر عکس کلیک کنید. »

 

1j  2j  3j  4j

شماره 1                شماره 2                 شماره 3                   شماره 4

 

5j  6j  7j  8j

شماره 5                 شماره 6                  شماره 7                شماره 8

 

9j  10j

 شماره 9                شماره 10

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ( اینستاگرام فارسی mmahdaviat ؛ انگلیسی islam_pfr  ؛ عربی mahdavimessages ) ؛ موسسه مصاف ( masaf.ir )