150y

 

یا اباصالح، باید برای وصف تو تا آسمان رسید...

 

 

**أللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیکَ أَلفَرَج**

 

**********

متن و شعری بسیار زیبا...

 

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی!

دل من تاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟

تو کجایی؟ تو کجایی...

 

و تو انگار به قلبم بنویسی:

که چرا هیچ نگویند

مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد که غریب است؟

و عجیب است که پس از قرن و هزاره

هنوزم که هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش زیاد است

که گویند به اندازه یک «بدر» علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

 

تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی!

که به هر شعر جدیدی،

ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟»؛ تو کجایی؟

 

باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت،

ز هدایت، ز محبت، ز غمخوارگی و مهر و عطوفت

تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟

چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟

چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟

چه کسی راه به روی تو گشوده؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،

چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟

و ای کاش بیایی!

 

هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...

هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.

خواهش نفس شده یار و خدایت،

و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت،

و به آفاق نبردند صدایت،

و غریب است امامت.

 

من که هستم،

تو کجایی؟

تو خودت! کاش بیایی.

به خودت کاش بیایی...

 

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان (در شبکه های اجتماعی Mahdiaran@)  ؛ موسسه مصاف masaf.ir