{رمان مهدوی "ادموند" - شماره 36 و 37}

 

... ادامه قسمت قبل

 

آن روز تا شب به صحبت و برنامه‌ریزی برای سفر و آماده کردن خانه و شرایط لازم برای یک ماهی که قرار بود بعد از مراسم عقد و ازدواج عروس و داماد در وینچ فیلد بمانند، مشغول شدند. هر چه ادموند عجله داشت که زودتر به لندن برگردد و این خبر را به ملیکا و خانواده‌اش بدهد، ویلیام و ماری هیجان انجام مقدمات مراسم عروسی تنها فرزندشان را داشتند.

از طرفی چون ادموند قول داده بود با تازه‌عروسش بلافاصله همراه آن‌ها به وینچ فیلد برگردد باید قبل از هر کاری قسمتی از عمارت برای ورود عضو جدید خانواده آماده می‌شد. آن‌ها به ادموند اجازه ندادند که در تزئین اتاق دخالتی کند، ماری شرط کرده بود که او حق ندارد تا زمانی که به همراه همسرش به آنجا برمی‌گردد، وارد آن اتاق شود.

حداقل دو سه روزی وقت نیاز داشتند تا همه ‌چیزهایی که لازم بود را تهیه کنند اما در آن عمارت بزرگ آن‌قدر وسیله برای زندگی بود که نیازی به خریدن اساس جدید نباشد، خصوصاً اینکه همه‌چیز درنهایت دقت و ظرافت در طول سال‌ها نگهداری و استفاده‌ شده بود. ویلیام قصد داشت با شرط بازگشت پسرش به وینچ فیلد، او را از مرکز توجه دور کرده و بتواند از او حمایت کند.

 

بقیه در ادامه مطلب 

 

شماره 37 :

 

صدای ممتد بوق تلفن شنیده می‌شد اما ادموند همچنان گوشی را در دستش نگه داشته بود. چاره‌ای نداشت جز اینکه به همین مقدار دل‌خوش باشد، به‌هرحال عاشق بودن راه و رسمی دارد که اگر بی‌محابا وارد آن می‌شد، ممکن بود معشوق را دل‌زده و منزجر کند. عاشق تیزهوش راهی را انتخاب می‌کند که به همان اندازه معشوق را بتواند عاشق کند.

ادموند ساعت ۶:۲۰ عصر مادرش را به رستوران گرین وود برد اما از آنجایی‌ که قول داده بود به‌ هیچ‌ عنوان حتی برای آشنایی دادن در آنجا حضور نداشته باشد، از رستوران بیرون آمد و خودروی‌اش را چند متر آن طرف‌تر متوقف کرد و به انتظار نشست. رأس ساعت ۶:۳۰ ملیکا به همراه پدرش آمد و آقای حسینی هم مانند ادموند در بیرون منتظر او ماند و ملیکا تنها به رستوران رفت.

چون ملیکا یک دختر محجبه بود شناسایی او برای ماری چندان کار سختی نبود، پس به‌راحتی او را شناخته و به استقبالش رفت. صحبت‌های آن‌ها سه ساعت طول کشید. ادموند ثانیه ها را می شمرد و از کلافگی به رفت و آمد مردم خیره شده بود. در این مدت یکی دو مرتبه با پدرش تماس گرفته و با دل نگرانی از او ‌پرسید که آیا او در جریان موضوع صحبت‌های مادرش با ملیکا هست و می‌داند به او قرار است چه بگوید؟! پدر هم او را ناامید کرده و گفته بود که نمی‌داند؛ این‌قدر هم با تماس‌های مکررش رشته افکار او را پاره نکند...

 

با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذابی از این زندگی عجیب روشن شود ...

 

(رمان ادموند؛ تالیف آمنه پازوکی)

 

 

36x  37x

 

منبع : واحد مهدویت موسسه مصاف ایرانیان ؛ موسسه مصاف masaf.ir

///   اینستاگرام فارسی :      mmahdaviat  ///  تلگرام فارسی :    T.me/Mahdaviat ///

///   Instagram English Pageislam_pfr  ///  باللغة العربیة :   mahdavimessages ///