۱۷ مطلب با موضوع «حکایات و تشرّفات» ثبت شده است

عاقبت آزار منتظران

{حکایات و تشرّفات - شماره 16}

 

عاقبت آزارِ منتظران

 

مردی از اهل سنّت سامره، که نام او  مصطفی الحمود بود، از خادمان حرم بود  که کاری جز اذیت و آزار زائران و گرفتن مال آنها با هر حُقه ای، نداشت و اکثر اوقات در سرداب مقدس بود، در آن مکان کوچک که پشت قسمت ناصر عباسی است و اغلب زیارات مربوط را حفظ داشت و هر کس داخل میشد در آن مکان شریف و شروع می کرد انجام زیارت، او که از خباثت چیزی کم نداشت، آن شخص زائر را از حالت زیارت و حضور قلب می انداخت و مدام زائر را متوجه توهین ها و مزخرفات خود می نمود

شبی در خواب، حضرت حجت علیه السلام را دید که به او میفرماید: تا کی زائران مرا می آزاری و نمیگذاری زیارت بخوانند؟ تو را چه به مداخله در این کار؟ بگذار ایشان را (راحت باشند) و آنچه میگویند. سپس بیدار شد در حالتی که هر دو گوشش را خداوند کر نمود پس از آن دیگر چیزی نشنید و زائران از (شرّ) او راحت شدند و این چنین بود تا آنکه فوت کرد.

( کتاب نجم الثاقب، ۴۷۳ )

 

Read the rest 

  • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

او میبیند و حواسش هست...

{حکایات و تشرّفات - شماره 15}

 

او می بیند و حواسش هست...

 

نام هرکس، عاطفی ترین و شخصی ترین نشانه ی هرکس است. آنگاه که نام ما را میخوانند، چه بسیار مایه شادمانی و سُرور ما میگردد. به راستی چه سُروری دارد آنکه نام خود را از زبان خداوند میشنود: سلامٌ علی ابراهیم، سلامٌ علی نوح، سلامٌ علی آل یاسین...

امام مهدی(عج)، همه مردم و بویژه شیعیان خود را نیک می شناسد و با نام تک تک آنان آشناست. نامه اعمال ما هر هفته به خدمت حضرتش عرضه می شود. او هرگز یاد ما را از خاطر نمی برد...

روزی آیت الله بهاءالدینی به من گفت: امسال در مکه، در مجلسی که آقا امام زمان(عج) تشریف داشتند، اسم افرادی برده شد که مورد عنایت آقا بودند، از جمله آنها حاج آقا فخر بود. خودم را به حاج آقا فخر رساندم و از ایشان پرسیدم: چه کرده ای که مورد عنایت حضرت واقع شده ای؟

گریه کرد و پرسید: آقای بهاءالدینی نگفت چگونه خبر به ایشان رسیده است؟ گفتم نه. حاج آقا فخر گفت: من کاری نداشتم جز این که مادر من علویه و افلیج و زمین گیر شده است. تمام خدمات او را خود بر عهده گرفته ام، حتی حمام و شست و شوی او را. من گمان می کنم خدمت به مادر مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.

 

( کتاب میر مهر، ص ۸)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • شنبه ۶ آبان ۹۶

نجات شهید ثانی توسط امام زمان(عج)

{حکایات و تشرّفات - شماره 14}

 

نجات شهید ثانى توسّط امام زمان

 

شهید ثانى به همراه کاروانى در حال سفر بود. در بین راه به جایى به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدى که معروف است به جامع ابیض برود، بخاطر زیارت کردن انبیایى که در آنجا مدفون هستند. دید که در، قفل است ودر مسجد هیچ کسى نیست.

پس دستش را بر روى قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهى در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وى بسوى خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند. پس متوجّه شد که کاروان رفته وهیچ کسى از آنها نمانده است. نمى دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر میکرد، با توجّه به اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است، بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه رفتن تا اینکه از پیاده راه رفتن خسته شد و به آنها نرسید و از دور هم آنها را ندید.

وقتى در آن وضعیّت سخت و دشوار گرفتار شده بود ناگهان مردى را دید که به طرف او مى آمد، وآن مرد بر سوار استرى بود. وقتى آن سوار به او رسید گفت: پُشت سر من سوار شو. پس شهید ثانى را پشت خود سوار کرد و مثل برق در مدّت کوتاهى او را به کاروان رساند و او را از استر پیاده کرد و فرمود: پیش دوستانت برو. و او وارد کاروان شد.

شهید مى گوید: در جستجوى آن بودم که در بین راه او را ببینم ولى اصلاً او را ندیدم و قبل از آن هم ندیده بودم.

 

( نجم الثّاقب باب۸، حکایت۶۵؛ ص۴۵۶)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

فریاد رس

{حکایات و تشرّفات - شماره 13}

 

فریاد رس

 

یکی از طلّاب مازندران نقل میکرد: بعد از تعطیلات درسی حوزه عازم گرگان شدیم. در گرگان بعد از پیاده شدن، زن و بچه و وسایل همراه را به پیاده رو بردم و به انتظار ماشین بودیم که ما را به روستا برساند. در همین هنگام ماشینی جلوی ما توقف نموده و یکی از سرنشینان ماشین به طرف ما اسلحه کشید.

من که از همه جا مایوس بودم از روی خلوص نیت و توجه کامل فریاد زدم "یا امام زمان". سپس ماشین بدون تیراندازی رفت؛ بعد از چند دقیقه انتظار دیدم ماشین گشت پلیس آمد، جلوی ما توقف نمود و صدا زد: "حاج آقا بفرمایید سوار شوید". همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد. سپس به من گفتند:

"ما در فلان مسیر بودیم، یک وقت دیدیم آقا سیّدی جلوی ما را گرفت و فرمود: بروید در فلان خیابان، طلبه ای با زن و بچه منتظر ماشین است و ما طبق گفته آن سیّد آمدیم. حالا هرکجا میخواهید بروید بفرمایید تا ما شما را برسانیم". من هم جریان را گفتم که متوسل به امام زمان شدم و فهمیدیم آن حضرت سفارش ما را کرده اند...

 

(شیفتگان حضرت مهدی ج۲ ص۷۹)

 

فایل عکس نوشته این متن در ادامه مطلب 

  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

در آرزوی ملاقات

{حکایات و تشرّفات - شماره 12}

 

در آرزوی ملاقات (تکان دهنده)

 

زهَری میگوید: سالها آروزی ملاقات صاحب الامر را داشتم و در این راه رنج زیادی کشیدم و پول زیادی خرج کردم. ولی موفق نشدم. تا اینکه محضر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان رسیدم. از ایشان پرسیدم آیا میتوانم امام را ملاقات کنم؟ گفت: به مقصودت نخواهی رسید. از فرط اندوه به پایش افتادم. وقتی حالم را دید گفت "صبح اول وقت بیا"

من هم صبح رفتم و در همان حال جوانی را دیدم که چهره ای به زیبایی او ندیده و عطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود... محمد بن عثمان به من فهماند او امام مهدی است. از امام سوالاتی نمودم و پاسخ فرمودند و بسیاری را نپرسیده، جواب دادند. امام خواستند وارد اتاقی شوند و محمد بن عثمان گفت اگر چیز دیگری میخواهی بپرس که دیگر ایشان را نمیبینی. امام به سوالم توجهی نکردند و آخرین مطلبی که فرمودند این بود:

ملعون است ملعون است کسیکه نماز مغرب را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند و ملعون است ملعون است کسیکه نماز صبح را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.

 

(الغیبة طوسی ص۲۷۱؛ بحارالانوار ج۵۲)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

شفای مفلوج

{حکایات و تشرّفات - شماره 11}

 

شفای مفلوج

 

یکی از بزرگان در زمان طاغوت دو پسر خود را از دست داده بود. همسرش بابت بی تابی های زیاد فلج شد و چشم ها و جوانی خود را نیز تقریباً از دست داد و به نوعی پیری زودرس گرفت. بنا شد این زن را به تهران ببرند بخوابانند و درمان شود. شوهرش میگفت: دیدم فردا اول صبح قراره همسرم را ببرند، بچه ها هم بی سرپرست اند. نگران شدم و به امام زمان(عج) متوسل شدم و به خدا گفتم لطفی کن که امام زمان(عج) به ما عنایت بکنند. میبینی که وضع ما ناراحت کننده است...

نصف شب دیدم چراغ ها روشن شد و سر و صدا بلند شد. گفتم چه شده؟ آمدم پایین یک دختر کوچک داشتم جلو آمد و گفت بابا، مامانم خوب شد. جلو رفتم دیدم سالم است، پیری زودرس او هم برگشته و جوان شده و چشم هایش هم خوب شده. بعداً خود زن قضیه را تعریف کرد و گفت

تنها در اتاق خواب بودم یکدفعه اتاق روشن شد نور مقدس حضرت مهدی رو به من کرد و فرمود: برخیز به شرطی که دیگر بی تابی نکنی. بلند شدم، آقا از اتاق بیرون آمدند و من هم به همراهش رفتم یک وقت متوجه شدم که من سالم هستم.

زنی که فلج بود به تمام معنی سالم شد، چشم ها و جوانی اش هم برگشت. وقتی ما چنین آقایی را داشته باشیم حیف است به آقا امام زمان(عج) بی توجه باشیم و اتفاقاً همه ما هم بی توجه ایم.

 

(جهاد با نفس؛ آیت الله مظاهری، ص432)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶

مجموعه حکایات و تشرفات (10 شماره)

شماره 1 :

 

فقط گناهکارن بخوانند!

 

سید بن طاووس میفرماید: سحرگاهی در سرداب مقدس سامرا بودم، ناگاه صدای ملایم امام زمان را شنیدم که برای شیعیان خود دعا میکردند و میفرمودند:

" خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و باقیمانده گِلِ ما خلق کرده ای، آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت و ولایت ما انجام داده اند؛ اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما را راضی کرده ای و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان هست خودت اصلاح کن... و آنها را از آتش جهنم نجات بده، و آنها را با دشمنان ما در خشم و غضب خود جمع نفرما.

 

(کتاب برکات حضرت ولیعصر 399)

 

کجایند گناهکارانی که به بهانه گناه و معصیت، از امام رئوفشان میترسند و ظهورش را به ضرر خود میدانند؟

 

شماره 2 :

 

ایران، شیعه خانه ی امام زمان

 

پس از فشارهایی که در جنگ جهانی اول اوضاع کشورمان را بسیار متشنج کرده بود و دشمنان برای تصاحب ایران هجوم آورده بودند، مرحوم میرزای نائینی ( از علمای بزرگ شیعه ) شکایات زیادی به امام زمان کردند. آقای نائینی می گوید:

خیلی نالیدم و به امام زمان شکایت کردم، یک روز برایم مکاشفه ای شد و حضرت را دیدم که ایستاده اند و به من با انگشت اشاره کردند که دیوار بسیار بلندی که کج شده بود را ببینم. بعد دیدم انگشت حضرت به طرف دیوار است و فرمودند:

این دیوار، ایران است، کج میشود اما با انگشتمان نگهش داشته ایم نمیگذاریم خراب شود. اینجا « شیعه خانه ماست »، کج میشود اما نمیگذاریم خراب شود.

 

(کتاب مجالس حضرت مهدی؛ ص261)

 

بقیه در ادامه مطلب 

  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

حکایات و تشرفات (10)

 

شکر خدا را که در پناه حسینم

 

سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در مسیر، شدیداً در فکر بود. شخص عربی (امام زمان(عج)) سوار بر اسب به او رسید و پرسید: سید، درباره چه به فکر فرو رفته ای؟ سید گفت اینکه چطور میشود خدا این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان سیدالشهدا میدهد؟ مثلا در هر قدمی ثواب یک حج و یک عمره و برای قطره ای اشک، گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده میشود؟

آن سوار عرب (ضمن بیان داستانی بسیار زیبا و بامفهوم) گفت: جناب بحرالعلوم، امام حسین هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد. پس اگر خدا به زائرین و گریه کنندگان آنحضرت این همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب کرد، چون خدا که خدایی اش را نمیتواند به سیدالشهدا بدهد، پس هر کاری که میتواند برایش انجام میدهد. یعنی صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین، به زوار و گریه کنندگان ایشان هم درجاتی عنایت میکند و در عین حال این ها را جزای کامل برای فداکاری ایشان نمیداند.

وقتی شخص عرب این مطالب را گفت، از نظر سید بحرالعلوم غائب شد.

 

(برکات حضرت ولیعصر، ص۲۱۸)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

حکایات و تشرفات (9)

 

یا مَنِ إسمهُ دَواء و ذِکرِهُ شِفاء

 

مریض دارها و گرفتارها بخوانند:

محمد بن یوسف میگوید : گرفتار مرض بَواسیر شدم. به پزشک مراجعه کردم و هزینه زیادی برای درمان مصرف کردم. اما دواء هیچ تاثیری نگذاشت. به همین دلیل نامه ای به حضرت صاحب الزمان نوشتم و از ایشان خواستم تا برایم دعا کند.

نامه ای شریف به دستم رسید که در آن نوشته شده بود، خداوند لباس عافیت و شفا بر تو بپوشاند و تو را در دنیا و آخرت همنشین ما قرار دهد.

پس از این دعا، یک جمعه هم بر من نگذشت که شفا گرفتم و زخم بدنم التیام یافت. یکی از دوستانم که پزشک بود، گفت: از نظر پزشکان چنین دردی که تو داشتی، هیچ دوایی ندارد و این شفا که گرفتی، جز از طرف خدا نیست.

 

(کافی ج1 ص 519؛ الارشاد للمفید ص 352)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • شنبه ۱ مهر ۹۶

حکایات و تشرفات (8)

 

یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت امام زمان(عج) را داشت. مدتها ریاضت کشید و کوشید ولی نشد. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف رو آورد، اما نتیجه نگرفت.

روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: « دیدن امام زمان برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر بروی ». او نیز رفت و در آنجا چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روزهای آخر بود که به او گفتند: « الان امام زمان، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند ». سریعاً به آنجا رفت. وقتی رسید دید امام زمان نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز میگویند. سلام کرد، حضرت پاسخ دادند و اشاره به سکوت کردند.

دید پیرزنی قد خمیده با عصا آمد و قفلی را داد و گفت: اگر ممکنه برای رضای خدا این قفل را از من سه شاهی بخرید که به سه شاهی پول محتاجم. پیرمرد قفل را دید سالم است و گفت: این قفل هشت شاهی ارزش دارد... من کلید این قفل را میسازم و ده شاهی، قیمتش خواهد بود! پیرزن گفت: نه، نیازی ندارم.

پیرمرد با سادگی گفت: تو مسلمانی، من هم مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقت را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم سود ببرم، به هفت شاهی میخرم، زیرا بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافیست. باز تکرار میکنم: قیمت واقعی آن هشت شاهی است، چون من کاسبم و باید سود ببرم، یک شاهی ارزانتر میخرم! پیرزن باورش نمیشد. پیرمرد هفت شاهی به او داد و قفل را خرید.

همین که پیرزن رفت، امام به من فرمودند: « این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جِفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار... همه میخواستند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمیگذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی میکنم. »

 

(ملاقات با امام عصر، ص268)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶
امام صادق(ع) میفرمایند:
هر کس خوشحال می شود و دوست دارد که در شمار یاران حضرت مهدی(عج) باشد، باید سه ویژگی داشته باشد: منتظر بودن، با وَرَع بودن، اخلاق بزرگوارانه داشتن.
(ورع یعنی دوری از گناه، تقوا داشتن و دوری از مکروهات و شُبَهات)