۲۱ مطلب با موضوع «حکایات و تشرّفات» ثبت شده است

(Visiting Imam Mahdi and Its Stories (1-10

{Visiting Imam Mahdi and Its Stories - No.1-10}

 

 

{1}

Just sinners read!

Sayyed Ibn Tawus says: “One early morning I was in the Sacred Cellar of Samarra, suddenly I heard my master, Imam Mahdi (PBUH), praying for his Shia:”

 “O Allah! You have created our Shia from our light and our remaining clay, they have sinned in reliance on our affection and our Wilayah; if their sins are related to You, forgive them that it makes us happy and what of their sins is related to them, correct them… and save them from the fire of hell, and do not gather them and our enemies together for Your wrath.”

(The book “Barakat e Hazrat e Wali-Asr” (the blessings of Imam Mahdi (PBUH)), p. 399)

Where are those who are afraid of their affectionate Imam because of their sins and find his Reappearance detrimental to them?

 

Read The Rest 

  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

هدیه ای سبز

{حکایات و تشرّفات - شماره 19}

 

هدیه ای سبز

 

سال ۶۷ ازدواج کردیم. ۷ سال انتظار کشیدیم و پیش دکترهای مختلف رفتیم ولی خدا به ما بچه ای نداد. به همسرم گفتم حال که از دکترها جوابی نگرفتیم، بیا بریم مسجد جمکران. هر هفته میرفتیم جمکران و به امام زمان متوسل میشدیم. یک هفته قبل ولادت حضرت زهرا خواب دیدم که:

شوهرم صدایم کرد که آقایی سید با شما کار دارد. رفتم بیرون و دیدمشون و فرمودن: "اینقدر گریه و زاری نکن، صبرکن، حاجتت را میدهم" گفتم جواب مردم را چه بدهم؟ سید سه بار فرمود: "حاجتت را میدهم"

شب بعد رفتیم جمکران. خواب دیدم امام زمان "پارچه ای سبز" در دامن من گذاشت و فرمود بازش کن. دیدم بچه ای زیبا داخل پارچه بود. به صورتم چسباندم و با ولع میبوسیدمش... بعد از مدتی فهمیدم باردار هستم...

دکتر غلامرضا باهر و دکتر محسن توانانیا از اعضای هیات پزشکی دارالشفای حضرت مهدی در این رابطه میگویند: بررسی های پزشکی "آقای ص" و "خانم ع" که تا ۷ سال صاحب فرزند نمی شدند، نشان میداد مشکل از آقای ص بوده و در چنین مواردی جواب درمان مشکل تر است و درمان قطع شده بود و پس از مدتی خود به خود و با عنایت حضرت حق، بارداری رخ داده است.

 

(کتاب کرامات حضرت مهدی، انتشارات مسجد مقدس جمکران)

 

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶

هدیه احمدیه

{حکایات و تشرّفات - شماره 18}

 

هدیه احمدیه

 

مرحوم میرزا محمدباقر آشتیانی نوشته اند که: روزی از پدرم مرحوم آیت الله حاج میرزا احمد پرسیدم تا بحال خدمت امام عصر رسیده اید؟ در پاسخم چند قضیه برایم نقل کردند (از جمله) :

جزوه ای را ادعیه نوشتم و در فکر بودم اسمی برایش انتخاب کنم. در ضمن به کسی هم نگفتم چنین جزوه ای نوشتم. سیدی به منزل ما آمد و فرمود: "جزوه دعایی را که نوشته اید، اسم آن را تحفه احمدیه (هدیه احمدیه) بگذارید" بعد از آنکه رفت و من به فکر افتادم که او چه کسی بود؟ من که به کسی نگفته بودم. فردی را فرستادم بیرون را ببیند ولی هرچه گشت او را نیافت. (آقای استادی میفرمود: تحفه احمدیه بسیار زیاد چاپ شده و همین رایج بودنش، مطلب فوق را تایید میکند)

 

(روزنه هایی از عالم غیب، ص۳۲؛ تالیف آیت الله سید محسن خرّازی)

 

محتویات این جزوه: دعا برای آمرزش گناهان، جهت محفوظ ماندنِ بنا، وسعت رزق، رفعِ مَرَض، محفوظ ماندن از شر دشمن، دفع بلایا، دعای نور، جهت ادای قرض، دعای مستجاب و....

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

به مردم بگو برای فرجم دعا کنند...

{حکایات و تشرّفات - شماره 17}

 

به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند.

 

خطیب توانا و سخنور دانشمند حجت الاسلام کافی نقل کردند: یک نفر از رفقا از یزد نامه ای به من نوشته؛ آدم دینی خوبی است از عاشقان امام زمان است، از رفقای من است. در نامه چیزی نوشته که مرا چند روز است منقلب کرده؛ گرچه این پیغام خیلی به علما رسیده، به مرحوم مجلسی گفته به شیخ مرتضی انصاری گفته به شیخ عبدالکریم حائری گفته و... ، این بنده خدا نوشته: من چهل شبِ چهارشنبه از یزد می آمدم مسجد جمکران، توسلی و حاجتی داشتم.

شب چهارشنبه چهلمی، دو هفته قبل بود. در مسجد جمکران خسته بودم، گفتم ساعتی اول شب بخوابم، سحر بلند شوم برنامه ام را انجام بدهم. در صحن حیاط هوا گرم بود، خوابیده بودم یک وقت دیدم از در مسجد جمکران یک مشت طلبه ها ریختند تو، گفتم چه خبر است؟ گفتند: آقا آمده.

من خوشحال دویدم رفتم جلو، آقا را دیدم اما نتوانستم جلو بروم. حضرت فرمودند: برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند.

به خدا قسم آی مردم دعاهایتان اثر دارد، ناله هایتان اثر دارد. خود آقا به مرحوم مجلسی فرموده: مجلسی به شیعه ها بگو برایم دعا کنند. هِی پیغام می دهد، به خدا دلش خون است.

 

(کتاب ملاقات با امام زمان در مسجد جمکران، ص۱۵۸)

 

Read the rest 

  • دوشنبه ۴ دی ۹۶

عاقبت آزار منتظران

{حکایات و تشرّفات - شماره 16}

 

عاقبت آزارِ منتظران

 

مردی از اهل سنّت سامره، که نام او  مصطفی الحمود بود، از خادمان حرم بود  که کاری جز اذیت و آزار زائران و گرفتن مال آنها با هر حُقه ای، نداشت و اکثر اوقات در سرداب مقدس بود، در آن مکان کوچک که پشت قسمت ناصر عباسی است و اغلب زیارات مربوط را حفظ داشت و هر کس داخل میشد در آن مکان شریف و شروع می کرد انجام زیارت، او که از خباثت چیزی کم نداشت، آن شخص زائر را از حالت زیارت و حضور قلب می انداخت و مدام زائر را متوجه توهین ها و مزخرفات خود می نمود

شبی در خواب، حضرت حجت علیه السلام را دید که به او میفرماید: تا کی زائران مرا می آزاری و نمیگذاری زیارت بخوانند؟ تو را چه به مداخله در این کار؟ بگذار ایشان را (راحت باشند) و آنچه میگویند. سپس بیدار شد در حالتی که هر دو گوشش را خداوند کر نمود پس از آن دیگر چیزی نشنید و زائران از (شرّ) او راحت شدند و این چنین بود تا آنکه فوت کرد.

( کتاب نجم الثاقب، ۴۷۳ )

 

Read the rest 

  • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

او میبیند و حواسش هست...

{حکایات و تشرّفات - شماره 15}

 

او می بیند و حواسش هست...

 

نام هرکس، عاطفی ترین و شخصی ترین نشانه ی هرکس است. آنگاه که نام ما را میخوانند، چه بسیار مایه شادمانی و سُرور ما میگردد. به راستی چه سُروری دارد آنکه نام خود را از زبان خداوند میشنود: سلامٌ علی ابراهیم، سلامٌ علی نوح، سلامٌ علی آل یاسین...

امام مهدی(عج)، همه مردم و بویژه شیعیان خود را نیک می شناسد و با نام تک تک آنان آشناست. نامه اعمال ما هر هفته به خدمت حضرتش عرضه می شود. او هرگز یاد ما را از خاطر نمی برد...

روزی آیت الله بهاءالدینی به من گفت: امسال در مکه، در مجلسی که آقا امام زمان(عج) تشریف داشتند، اسم افرادی برده شد که مورد عنایت آقا بودند، از جمله آنها حاج آقا فخر بود. خودم را به حاج آقا فخر رساندم و از ایشان پرسیدم: چه کرده ای که مورد عنایت حضرت واقع شده ای؟

گریه کرد و پرسید: آقای بهاءالدینی نگفت چگونه خبر به ایشان رسیده است؟ گفتم نه. حاج آقا فخر گفت: من کاری نداشتم جز این که مادر من علویه و افلیج و زمین گیر شده است. تمام خدمات او را خود بر عهده گرفته ام، حتی حمام و شست و شوی او را. من گمان می کنم خدمت به مادر مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.

 

( کتاب میر مهر، ص ۸)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • شنبه ۶ آبان ۹۶

نجات شهید ثانی توسط امام زمان(عج)

{حکایات و تشرّفات - شماره 14}

 

نجات شهید ثانى توسّط امام زمان

 

شهید ثانى به همراه کاروانى در حال سفر بود. در بین راه به جایى به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدى که معروف است به جامع ابیض برود، بخاطر زیارت کردن انبیایى که در آنجا مدفون هستند. دید که در، قفل است ودر مسجد هیچ کسى نیست.

پس دستش را بر روى قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهى در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وى بسوى خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند. پس متوجّه شد که کاروان رفته وهیچ کسى از آنها نمانده است. نمى دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر میکرد، با توجّه به اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است، بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه رفتن تا اینکه از پیاده راه رفتن خسته شد و به آنها نرسید و از دور هم آنها را ندید.

وقتى در آن وضعیّت سخت و دشوار گرفتار شده بود ناگهان مردى را دید که به طرف او مى آمد، وآن مرد بر سوار استرى بود. وقتى آن سوار به او رسید گفت: پُشت سر من سوار شو. پس شهید ثانى را پشت خود سوار کرد و مثل برق در مدّت کوتاهى او را به کاروان رساند و او را از استر پیاده کرد و فرمود: پیش دوستانت برو. و او وارد کاروان شد.

شهید مى گوید: در جستجوى آن بودم که در بین راه او را ببینم ولى اصلاً او را ندیدم و قبل از آن هم ندیده بودم.

 

( نجم الثّاقب باب۸، حکایت۶۵؛ ص۴۵۶)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

فریاد رس

{حکایات و تشرّفات - شماره 13}

 

فریاد رس

 

یکی از طلّاب مازندران نقل میکرد: بعد از تعطیلات درسی حوزه عازم گرگان شدیم. در گرگان بعد از پیاده شدن، زن و بچه و وسایل همراه را به پیاده رو بردم و به انتظار ماشین بودیم که ما را به روستا برساند. در همین هنگام ماشینی جلوی ما توقف نموده و یکی از سرنشینان ماشین به طرف ما اسلحه کشید.

من که از همه جا مایوس بودم از روی خلوص نیت و توجه کامل فریاد زدم "یا امام زمان". سپس ماشین بدون تیراندازی رفت؛ بعد از چند دقیقه انتظار دیدم ماشین گشت پلیس آمد، جلوی ما توقف نمود و صدا زد: "حاج آقا بفرمایید سوار شوید". همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد. سپس به من گفتند:

"ما در فلان مسیر بودیم، یک وقت دیدیم آقا سیّدی جلوی ما را گرفت و فرمود: بروید در فلان خیابان، طلبه ای با زن و بچه منتظر ماشین است و ما طبق گفته آن سیّد آمدیم. حالا هرکجا میخواهید بروید بفرمایید تا ما شما را برسانیم". من هم جریان را گفتم که متوسل به امام زمان شدم و فهمیدیم آن حضرت سفارش ما را کرده اند...

 

(شیفتگان حضرت مهدی ج۲ ص۷۹)

 

فایل عکس نوشته این متن در ادامه مطلب 

  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

در آرزوی ملاقات

{حکایات و تشرّفات - شماره 12}

 

در آرزوی ملاقات (تکان دهنده)

 

زهَری میگوید: سالها آروزی ملاقات صاحب الامر را داشتم و در این راه رنج زیادی کشیدم و پول زیادی خرج کردم. ولی موفق نشدم. تا اینکه محضر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان رسیدم. از ایشان پرسیدم آیا میتوانم امام را ملاقات کنم؟ گفت: به مقصودت نخواهی رسید. از فرط اندوه به پایش افتادم. وقتی حالم را دید گفت "صبح اول وقت بیا"

من هم صبح رفتم و در همان حال جوانی را دیدم که چهره ای به زیبایی او ندیده و عطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود... محمد بن عثمان به من فهماند او امام مهدی است. از امام سوالاتی نمودم و پاسخ فرمودند و بسیاری را نپرسیده، جواب دادند. امام خواستند وارد اتاقی شوند و محمد بن عثمان گفت اگر چیز دیگری میخواهی بپرس که دیگر ایشان را نمیبینی. امام به سوالم توجهی نکردند و آخرین مطلبی که فرمودند این بود:

ملعون است ملعون است کسیکه نماز مغرب را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند و ملعون است ملعون است کسیکه نماز صبح را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.

 

(الغیبة طوسی ص۲۷۱؛ بحارالانوار ج۵۲)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

شفای مفلوج

{حکایات و تشرّفات - شماره 11}

 

شفای مفلوج

 

یکی از بزرگان در زمان طاغوت دو پسر خود را از دست داده بود. همسرش بابت بی تابی های زیاد فلج شد و چشم ها و جوانی خود را نیز تقریباً از دست داد و به نوعی پیری زودرس گرفت. بنا شد این زن را به تهران ببرند بخوابانند و درمان شود. شوهرش میگفت: دیدم فردا اول صبح قراره همسرم را ببرند، بچه ها هم بی سرپرست اند. نگران شدم و به امام زمان(عج) متوسل شدم و به خدا گفتم لطفی کن که امام زمان(عج) به ما عنایت بکنند. میبینی که وضع ما ناراحت کننده است...

نصف شب دیدم چراغ ها روشن شد و سر و صدا بلند شد. گفتم چه شده؟ آمدم پایین یک دختر کوچک داشتم جلو آمد و گفت بابا، مامانم خوب شد. جلو رفتم دیدم سالم است، پیری زودرس او هم برگشته و جوان شده و چشم هایش هم خوب شده. بعداً خود زن قضیه را تعریف کرد و گفت

تنها در اتاق خواب بودم یکدفعه اتاق روشن شد نور مقدس حضرت مهدی رو به من کرد و فرمود: برخیز به شرطی که دیگر بی تابی نکنی. بلند شدم، آقا از اتاق بیرون آمدند و من هم به همراهش رفتم یک وقت متوجه شدم که من سالم هستم.

زنی که فلج بود به تمام معنی سالم شد، چشم ها و جوانی اش هم برگشت. وقتی ما چنین آقایی را داشته باشیم حیف است به آقا امام زمان(عج) بی توجه باشیم و اتفاقاً همه ما هم بی توجه ایم.

 

(جهاد با نفس؛ آیت الله مظاهری، ص432)

 

فایل عکس نوشته در ادامه مطلب 

  • سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶
امام صادق(ع) میفرمایند:
هر کس خوشحال می شود و دوست دارد که در شمار یاران حضرت مهدی(عج) باشد، باید سه ویژگی داشته باشد: منتظر بودن، با وَرَع بودن، اخلاق بزرگوارانه داشتن.
(ورع یعنی دوری از گناه، تقوا داشتن و دوری از مکروهات و شُبَهات)